emmy

دو روزی می شود که هوای گرم و درخشان تابستان به اینجا برگشته. امروز مراسم اهدای جوایز امی 2011 را تماشا کردم. باز هم mad men برنده شد. عجیب است که این سریال برایم هیچ کششی ندارد. سریال های زیر اما به to watch list! ام اضافه می شوند:

The kenedies

Mildred Pierce

Downtown Abbey

Boardwalk Empire

دلم می خواست سریال The Borgias هم چیزی می برد. اما به رغم کاندید شدن در چند رشته از emmy بی نصیب ماند.

2011 Sep 20

********************************************************

Mildred Pierce رو توصیه می کنم. قشنگ بود و غم انگیز. کیت وینسلت هم داره تبدیل می شه به مریل استریپ نسل جدید. بازیش تو این سریال فوق العاده بود.

کامران و هومن

از خواب بیدار می شوم. آسمان ابری است و باران می بارد. می خواهم از تختخواب بلند شوم. هوا سرد و مرطوب است. به زیر پتو بر می گردم. حالم هیچ خوب نیست. یک هفته ای است که خورشید ما را ترک کرده و از آن زمان هیچ روزی حالم خوب نبوده. طرفهای ظهر از تختخواب جدا می شوم. وارد هال می شوم و در کمال شگفتی رد پای خورشید را روی کاناپه می بینم. صدای موزیک را بلند می کنم و زیر آفتاب لم می دهم. نمی دانم روزم چگونه سپری می شود. طرفهای ساعت 5 خودم را برای رفتن به کنسرت سیاوش قمیشی و کامران و هومن آماده می کنم. کنسرت به شیوه معمول ایرانی ها با 20 دقیقه تاخیر آغاز می شود. سیاوش نحیف و شکننده پا به صحنه می گذارد. با آن تلاش بامزه برای رقصیدن موجود نازنینی است. خارج شدن آن صدا از این بدن نحیف شگفت آور است.  خیلی با مردم صحبت نمی کند، صحنه آرایش خاصی ندارد، آهنگ ها اما همه پرشکوهند و خاطره انگیز. سیاوش بدون خداحافظی می رود و کامران و هومن با سر و صدا روی صحنه می آیند. برنامه آنها یک سر و گردن از کنسرت های ایرانی بالاتر و به استانداردهای جهانی نزدیک تر است. لباسها، تزیین صحنه با مه و برف، بارش نوار از آسمان، رقص تمرین شده گروهی. در میانه اجرا زمین پر می شود از آب و کف. هومن برای نشان دادن لغزندگی سن یکی دو متری روی زمین سر می خورد. برنامه که تمام می شود از اینکه هنگام رقص زمین نخورده اند نفس راحتی می کشند. این دو برادر را دوست دارم، به دلایل بسیار! سالن را ترک می کنم. با این که نیمه شب است و باران می بارد هوا سرد نیست. من حالم خوب است.

2011 Sep 17

خوشحالم

یک روز ابری و بارانی دیگر، روزی که بالاخره اولین کلاس های TA ام برگزار می شود. حل تمرین مدار منطقی، میکروپروسسور، و مدار 1. از زمانی که این درس ها را گذرانده ام گمانم 8 9 سالی می گذرد. واضح است که جز خاطره ای محو از محتوای دروس چیزی به یاد ندارم. بیش از این که استرس تسلط نداشتن بر دروس را دارم، اداره کلاس 14 نفری از بچه هایی که عمدتا انگلیسی زبان نخستشان است نگرانم می کند. اولین کلاس ساعت 2 تا 4 و دومین کلاس ساعت 4 تا 6 برگزار می شود. از صبح زود استرس تمام وجودم را پر کرده. هنوز با انگلیسی صحبت کردن راحت نیستم. گذشته از آن از آخرین باری که ارائه داشته ام چندین سال می گذرد. اگر دستم بلرزد، صدایم بلرزد، پاهایم بلرزد، ... . می ترسم. به ساعت 2 نزدیک می شوم. بر سرعت ضربان قلبم افزوده می شود. وارد کلاس می شوم. دو تا میز بزرگ که دور هر کدامشان 6 7 صندلی چیده شده. هنوز کسی نیامده. روی یکی از صندلی ها می نشینم. سه دانشجو وارد کلاس می شوند. یکیشان پسر آسیایی است که خطاب به بقیه از این که TA های این دروس همه پسر هستند شکایت می کند! لبخند می زنم و می گویم فکر نمی کنی من TA هستم. حرفم را جدی نمی گیرد. بقیه بچه ها هم راس ساعت وارد کلاس می شوند. پای تخته می روم و خودم را معرفی می کنم. بچه ها به پسر آسیایی می خندند. دستم نمی لرزد، صدایم نمی لرزد، پاهایم استوارند. خیالم راحت می شود و ناگهان خستگی وجودم را پر می کند. سر کلاس دوم از شدت خستگی به قول مریم احساس می کنم مغزم دارد خواب می رود. گمانم یک بار قاطی یکی از جمله هایم یک کلمه فارسی به کار بردم. در مجموع همه شاگردهای امروزم را دوست دارم. N پسر باهوشی که در طول کلاس مدام تکه های بامزه می انداخت، R که تمام مدت با دهان باز لبخند می زد، G که برای حل تمام سوالها دستش را بالا می برد و هر بار باید برایش توضیح می دادم که هر کس فقط می تواند یک سوال را حل کند. آخر کلاس اول به N گفتم که به عنوان یک مهندس آینده روشنی پیش رو دارد. واضح است که ظرف مدت دو ساعت نمی توانم آینده کاری او را پیش بینی کنم. اما می دانم که از شنیدن این حرف خوشحال می شود و بر اعتماد به نفسش افزوده می شود. همین طور هم هست. برایم تعریف می کند که این روزها مدام زندگی نامه دانشمندان را می خواند و می خواهد دکترای فیزیک بگیرد. به این ترتیب تنها شاگردی که در تمام مدت کلاس همه چیز را به مسخره می گرفت آخرین کسی است که کلاس را ترک می کند، و من با وجود خستگی دقایق کوتاه استراحت میان دو کلاس را با خوشحالی به صحبت کردن با او می گذرانم. سر کلاس دوم یکی از شاگردها از این که هفته دیگر سر کلاسشان نخواهم بود ابراز ناراحتی می کند. می گوید: That sucks! You are so nice. واضح است که علت nice بودن من به دادن نمره کامل به تمام شاگردان خلاصه می شود. اما به هر حال شنیدن این حرف خوشحالم می کند. به خانه که می روم با این هوای غم گرفته و این همه خستگی جز خوابیدن کاری از من بر نمی آید. اما احساس شادی می کنم. به یاد می آورم که زمانی چقدر دوست داشته ام معلم باشم، امروز پس از سالها این احساس به من بر می گردد.

2011 Sep 16

روزی دیگر

از خواب بیدار می شوم. هوا تاریک است. از لابه لای کرکره ها آسمان را نگاه می کنم. سراسر با ابر پوشیده شده. خوب که گوش می دهم صدای باران را هم می شنوم. از تختخواب بلند می شوم. کمی سرد است. تابستان کوتاه و چشم نواز ونکور به چشم بر هم زدنی به پایان رسید. گویی که هرگز اینجا تابستانی در کار نبوده. صبحانه می خورم. حمام می گیرم. لپ تاپ را روشن می کنم. به او می گویم " راستی بهت گفته بودم این ترم TA شده ام." می گوید که نگفته بودم و ابراز خوشحالی می کند. می گوید که این روزها ساعتها در خیابان های تهران پیاده روی می کند. می خواهد که پر شود از شلوغی تهران تا وقتی برگشت کمتر دلتنگ شود. کمی با هم غر می زنیم که شهرهای اینجا در مقایسه با تهران مثل دهات می ماند. می گوید که موقع پیاده روی ناگهان دلش هوایم را کرده و خواسته که تلفن بزند. می گویم "اگر در کهکشانی دور، دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک، دل من در تمام لحظه های عمر، به یادش می تپد پر شور." می دانم که دروغ گفته ام. اما در هر حال شعر زیبایی است. می گویم که باید آماده شوم تا به دندان پزشکی بروم. می گوید دوستم دارد. می گویم دوستش دارم. لباس می پوشم و در آینه خود را برانداز می کنم. چترم را بر می دارم. یاد مامان می افتم! کلینیک دندان پزشکی در شهر کوکویتلم واقع شده. در ایستگاه اتوبوس منتظر می مانم. اتوبوس که آمد یادم می آید به جای آدرس دندان پزشکی آدرس فروشگاه لوازم هنر را با خود آورده ام. به حافظه ام اعتماد می کنم و سوار می شوم. موهایم هنوز نیمه خیس است و رطوبت هوا تا مغز استخوانم نفوذ کرده. سردم می شود. از اتوبوس پیاده شده سوار skytrain می شوم. مطابق معمول یک بابایی با دوچرخه اش جلوی در سد معبر کرده. به زور داخل می شوم و خودم را در یک صندلی جا می دهم. درخت های انبوه، رودخانه ها و دریاچه های اطراف را می بینم که چطور زیر پوشش ابر و باران رونق و شکوه خود را از دست داده اند. با خود فکر می کنم "پیش از این ها که هوا آفتابی بود حال دیگر داشتم". از skytrain پیاده و دوباره سوار اتوبوس می شوم. کوکویتلم انگار شهر ایرانی هاست. در خیابان ها که راه می روی به راحتی می توانی به زبان فارسی از مردم آدرس بپرسی. یک خانم با کالسکه سوار اتوبوس می شود. با خود می گویم حتما ایرانی است. موهایش اما مرا به شک می اندازد. در این افکار هستم که تلفنش زنگ می زند. به فارسی از ریزش باران شکایت می کند و می گوید تا 8 ماه آینده وضع بر همین منوال است. با دو دقیقه تاخیر به کلینیک می رسم. اما منشی همچنان لبخند گشاده ای بر لب دارد. کمک پزشک آماده ام می کند... . یک ساعتی است که دهانم باز مانده. حالم دارد به هم می خورد، نفس کشیدن دشوار شده، با خودم فکر می کنم اگر در این شرایط بالا بیاورم حتما خفه می شوم. دلم برای خودم می سوزد و اشک گونه هایم را خیس می کند. دکتر می پرسد می توانم چند دقیقه دیگر تحمل کنم. با خودم می گویم که قطعا نمی توانم و به علامت تایید سر تکان می دهم. کارش که تمام می شود احساس گیجی می کنم. نمی دانم به خاطر قرص آرام بخش است یا یک ساعت عذابی که کشیده ام. نمی فهمم چطور خودم را به خانه می رسانم. موهایم هنوز نیمه خیس است. رطوبت هوا تا مغز استخوانم نفوذ کرده. سردم است. ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر است. یک راست می روم زیر پتو. از خواب که بیدار می شوم ساعت 9 است. لپ تاپ را روشن می کنم. مامان و بابا با googltalk مشکل دارند. از راه دور مشکلشان را حل می کنم. نمی دانم در ایران چه غلطی دارند می کنند که پسوردها نیاز به ریست شدن دارد. یک ساعتی با مامان حرف می زنم. یادم می افتد که از صبح تا حالا چیزی نخورده ام. سراغ یخچال می روم و جان می گیرم. قسمت اول سریال the secret circle که پخش آن از امروز شروع شده را دانلود می کنم. فردا اولین جلسه TA ام است. با در نظر گرفتن شرایط اندکی نگرانم. خدا کند که فردا به خیر و خوبی تمام شود. می روم تا اولین قسمت سریال the secret circle را ببینم.

2011 Sep 15

...

"هر کی می پرسه حالمو، می گم همه چیز عالیه

هیچ کی نمی دونه چقدر، جای تو اینجا خالیه"