روزهای پوچ
روزهای پوچی است. می دوم و می دوم و برای هیچ چیز وقت ندارم، حتی برای گریستن. دیگر به فردا فکر نمی کنم، دیگر کتاب نمی خوانم، دیگر چشمانم را روی هم نمی گذارم تا به عالم خیالاتم فرو روم، دیگر از کودکان و زنان دست فروش فال و گل و چسب زخم و چیزهای عجیب غریب نمی خرم، دیگر با دیدن جسد متلاشی شده گربه ها و پرنده های بخت برگشته اشک در چشمانم جمع نمی شود، دیگر مرز بین خوبی و بدی را نمی شناسم، دیگر برای ابرمرد دلم تنگ نمی شود، ... دیگر خودم را نمی شناسم.
