از خواب بیدار می شوم. هوا تاریک است. از لابه لای کرکره ها آسمان را نگاه می کنم. سراسر با ابر پوشیده شده. خوب که گوش می دهم صدای باران را هم می شنوم. از تختخواب بلند می شوم. کمی سرد است. تابستان کوتاه و چشم نواز ونکور به چشم بر هم زدنی به پایان رسید. گویی که هرگز اینجا تابستانی در کار نبوده. صبحانه می خورم. حمام می گیرم. لپ تاپ را روشن می کنم. به او می گویم " راستی بهت گفته بودم این ترم TA شده ام." می گوید که نگفته بودم و ابراز خوشحالی می کند. می گوید که این روزها ساعتها در خیابان های تهران پیاده روی می کند. می خواهد که پر شود از شلوغی تهران تا وقتی برگشت کمتر دلتنگ شود. کمی با هم غر می زنیم که شهرهای اینجا در مقایسه با تهران مثل دهات می ماند. می گوید که موقع پیاده روی ناگهان دلش هوایم را کرده و خواسته که تلفن بزند. می گویم "اگر در کهکشانی دور، دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک، دل من در تمام لحظه های عمر، به یادش می تپد پر شور." می دانم که دروغ گفته ام. اما در هر حال شعر زیبایی است. می گویم که باید آماده شوم تا به دندان پزشکی بروم. می گوید دوستم دارد. می گویم دوستش دارم. لباس می پوشم و در آینه خود را برانداز می کنم. چترم را بر می دارم. یاد مامان می افتم! کلینیک دندان پزشکی در شهر کوکویتلم واقع شده. در ایستگاه اتوبوس منتظر می مانم. اتوبوس که آمد یادم می آید به جای آدرس دندان پزشکی آدرس فروشگاه لوازم هنر را با خود آورده ام. به حافظه ام اعتماد می کنم و سوار می شوم. موهایم هنوز نیمه خیس است و رطوبت هوا تا مغز استخوانم نفوذ کرده. سردم می شود. از اتوبوس پیاده شده سوار skytrain می شوم. مطابق معمول یک بابایی با دوچرخه اش جلوی در سد معبر کرده. به زور داخل می شوم و خودم را در یک صندلی جا می دهم. درخت های انبوه، رودخانه ها و دریاچه های اطراف را می بینم که چطور زیر پوشش ابر و باران رونق و شکوه خود را از دست داده اند. با خود فکر می کنم "پیش از این ها که هوا آفتابی بود حال دیگر داشتم". از skytrain پیاده و دوباره سوار اتوبوس می شوم. کوکویتلم انگار شهر ایرانی هاست. در خیابان ها که راه می روی به راحتی می توانی به زبان فارسی از مردم آدرس بپرسی. یک خانم با کالسکه سوار اتوبوس می شود. با خود می گویم حتما ایرانی است. موهایش اما مرا به شک می اندازد. در این افکار هستم که تلفنش زنگ می زند. به فارسی از ریزش باران شکایت می کند و می گوید تا 8 ماه آینده وضع بر همین منوال است. با دو دقیقه تاخیر به کلینیک می رسم. اما منشی همچنان لبخند گشاده ای بر لب دارد. کمک پزشک آماده ام می کند... . یک ساعتی است که دهانم باز مانده. حالم دارد به هم می خورد، نفس کشیدن دشوار شده، با خودم فکر می کنم اگر در این شرایط بالا بیاورم حتما خفه می شوم. دلم برای خودم می سوزد و اشک گونه هایم را خیس می کند. دکتر می پرسد می توانم چند دقیقه دیگر تحمل کنم. با خودم می گویم که قطعا نمی توانم و به علامت تایید سر تکان می دهم. کارش که تمام می شود احساس گیجی می کنم. نمی دانم به خاطر قرص آرام بخش است یا یک ساعت عذابی که کشیده ام. نمی فهمم چطور خودم را به خانه می رسانم. موهایم هنوز نیمه خیس است. رطوبت هوا تا مغز استخوانم نفوذ کرده. سردم است. ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر است. یک راست می روم زیر پتو. از خواب که بیدار می شوم ساعت 9 است. لپ تاپ را روشن می کنم. مامان و بابا با googltalk مشکل دارند. از راه دور مشکلشان را حل می کنم. نمی دانم در ایران چه غلطی دارند می کنند که پسوردها نیاز به ریست شدن دارد. یک ساعتی با مامان حرف می زنم. یادم می افتد که از صبح تا حالا چیزی نخورده ام. سراغ یخچال می روم و جان می گیرم. قسمت اول سریال the secret circle که پخش آن از امروز شروع شده را دانلود می کنم. فردا اولین جلسه TA ام است. با در نظر گرفتن شرایط اندکی نگرانم. خدا کند که فردا به خیر و خوبی تمام شود. می روم تا اولین قسمت سریال the secret circle را ببینم.

2011 Sep 15