درختای سبز، گلهای زرد، هوای آفتابی. دوباره روزهای عزیز تابستان در راهند. نگاه از پنجره می گیرم و و منشی مون رو تماشا می کنم که وارد اتاق می شه و یه ظرف نمک به یکی از همکارا می ده. می گه که نذر داشته. یاد هزار سال پیش می افتم، اون موقع ها که رزی هنوز دین زده نشده بود. برام نذر کرده بود که اگه یه امتحانی رو خوب بدم، نمک ببره یه جایی پخش کنه. تو خانواده ما این جور نذرا هیچ وقت مد نبوده. رزی هم گمونم از دوستش سمیه یاد گرفته بود این نذر رو. اون امتحان رو من افتضاح دادم و بعدش رزی رو دست انداختیم که تقصیر نذر نمک تو بود. می خوای نذر کنی یه چیز درست حسابی نذر کن. حالا بعد از این همه سال تو حال و هوای متفاوت امروزمون رزی رو تصور می کنم که برام نمک نذر می کنه. خیلی قشنگهههه. باید من و رزی و خانوادمو بشناسید تا بفهمید این اتفاق چقدر قشنگه.

راستی من چند سالمه؟ 2000 سال؟ 3000 سال؟ این همه زندگی های متفاوت! این همه حس های متفاوت! این همه افکار و اعتقادات متفاوت! همش در کمتر از 30 سال؟!