همیشه بهار
سیاهی و تاریکی همه چیز را در بر گرفته بود. هنوز تا آمدن خورشید ساعتی باقی مانده بود، تا رنگی شدن دنیا، دنیایی که امروز برای او به پایان می رسید. و او هنوز نمی دانست که در آخرین روز زندگیش می خواهد چه کار کند. باید به آنجا می رفت، آنجا که همیشه آرامش را برایش به ارمغان می آورد. شاید آنجا بهتر بتواند تصمیم بگیرد که واپسین لحظات زندگیش را چگونه سپری کند.
به طرف درخت شکوفه های گیلاس رهسپار شد. همان درختی که در بهار و تابستان و پائیز و زمستان همیشه پر بود از شکوفه های گیلاس، شکوفه هایی که در طراوت و زیبایی بی نظیر بودند، اما هرگز تبدیل به میوه نمی شدند. همان درختی که که هر روز دقایق زیادی را در کنارش سپری می کرد. شاید او بهترین دوست درخت بود، تنها او بود که می دانست آن درختی که همه بر طراوت و زیبایی و همیشه بهار بودنش رشک می برند، به خاطر داشتن آن همه شکوفه که هرگز به میوه تبدیل نمی شوند گاهی چقدر غمگین است. تنها او بود که می دانست گاهی درخت چقدر دلش می خواهد که سفیدی و پاکی شکوفه ای جای خود را به سرخی شیطنت آمیز یک دانه گیلاس بدهد. کنار درخت که بود، زیبایی بود، شادی بود، طراوت بود، آن غم ملس مشترک بود. کنار درخت که بود، آرامش بود.