بازم بار هستی- پیشگفتار

کوندرا در توصیف قهرمانان خود می نویسد:

"شخصیت های رمانی که نوشته ام، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند. بدین ترتیب تمام آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام ... "

 

دیروز فیلمی رو تماشا کردم که یکی از شخصیت هاش به قول کوندرا امکانی از من بود، از مرزی عبور کرده بود که من دورش زدم. دوستش داشتم و هراسان شدم. خدا رو هزار بار شکر می کنم که من از این مرز عبور نکردم. مرسی خدایا، مرسی، مرسی، مرسی، ...

غرور 2

Doci می گفت: خیلی مغروری. می گفت: یکی باید از بالای یه پرتگاه بلند هلت بده پایین، تا بیفتی، بشکنی، و رها بشی.

حالا خودم از بالای یه پرتگاه بلند پریدم پایین، درستش اینه که پام لیز خورد و افتادم. شکستم، اما رها نشدم. فقط احساس می کنم دیگه خودم نیستم. خودم رو نمی شناسم، گم شدم. الان تنها چیزی که می خوام اینه که از این پرتگاه برم بالا، شاید اون بالا دوباره خودم رو پیدا کنم. سقوط آسونه، اما صعود ...

ای، به قول آشنایی "این نیز بگذرد" .

غرور

 

غرور:

خوب یا بد؟

شادی بخش یا محنت آور؟

بزرگی یا حقارت؟

دارندگی یا محرومیت؟

رهایی یا اسارت؟

سازنده یا ویرانگر؟

دوباره ...

باز دویاره انقدر تو فکر بودم که موبایلم رو جاگذاشتم.

یه بار گوشیم رو جا گذاشتم یه مصاحبه شغلی که برام خیلی مهم بود رو از دست دادم.. بار دیگه که گوشیم رو جا گذاشتم، دوره ای که 2 ماه منتظرش بودم رو از دست دادم ... . نمی دونم این دفعه دیگه چی رو از دست می دم.

جلوی این چیزا رو که نمی شه گرفت. اما دوستهای عزیز باور کنید من گوشیم رو امروز جا گذاشتم. لطفا نگران نشید، تو بیمارستانا دنبالم نگردید، به خدا من با هیچکی قهر نیستم، قصد بی توجهی به تلفن ها و sms هاتون رو هم ندارم ... .

خفگی

دخترک گیر افتاده بود میون 6 وجه یک مکعب مستطیل، هر روز صبح بیدار می شد و با امید گوشه و کنار مکعب رو جستجو می کرد، شاید که روزنه ای به بیرون پیدا کنه. گاهی توی این جستجو به شیء ناشناخته ای برخورد می کرد و این شیء مدتی سرش رو گرم می کرد. اما بعد از مدتی خسته می شد و باز دوباره می گشت دنبال یه روزنه به بیرون. روزها همینطور گذشت و گذشت و مکعب مستطیل کوچکتر و کوچکتر شد، شایدم این دخترک بود که بزرگتر و بزرگتر شده بود، اما هیچ روزنه ای پیدا نشد.

امروز دخترک دیواره های مکعب رو می بینه که با سرعت بیشتری به طرفش نزدیک می شن. می دونه که احتمال پیدا کردن روزنه توی یه مکعب کوچکتر و جستجو شده خیلی کمتره، اما با سرعت بیشتری می گرده.  امید پیدا کردن روزنه زیاد نیست، اما دلش می خواد اگه روزی دیواره های مکعب اونقدر به هم نزدیک شدند که داشت میون اونها له می شد، خفه می شد، خودش رو به خاطر لحظه ها و فرصت های از دست رفته سرزنش نکنه.

جشن زندگی

چقدر این جمله زیباست:

 

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص."