از خواب بیدار می شوم. آسمان ابری است و باران می بارد. می خواهم از تختخواب بلند شوم. هوا سرد و مرطوب است. به زیر پتو بر می گردم. حالم هیچ خوب نیست. یک هفته ای است که خورشید ما را ترک کرده و از آن زمان هیچ روزی حالم خوب نبوده. طرفهای ظهر از تختخواب جدا می شوم. وارد هال می شوم و در کمال شگفتی رد پای خورشید را روی کاناپه می بینم. صدای موزیک را بلند می کنم و زیر آفتاب لم می دهم. نمی دانم روزم چگونه سپری می شود. طرفهای ساعت 5 خودم را برای رفتن به کنسرت سیاوش قمیشی و کامران و هومن آماده می کنم. کنسرت به شیوه معمول ایرانی ها با 20 دقیقه تاخیر آغاز می شود. سیاوش نحیف و شکننده پا به صحنه می گذارد. با آن تلاش بامزه برای رقصیدن موجود نازنینی است. خارج شدن آن صدا از این بدن نحیف شگفت آور است.  خیلی با مردم صحبت نمی کند، صحنه آرایش خاصی ندارد، آهنگ ها اما همه پرشکوهند و خاطره انگیز. سیاوش بدون خداحافظی می رود و کامران و هومن با سر و صدا روی صحنه می آیند. برنامه آنها یک سر و گردن از کنسرت های ایرانی بالاتر و به استانداردهای جهانی نزدیک تر است. لباسها، تزیین صحنه با مه و برف، بارش نوار از آسمان، رقص تمرین شده گروهی. در میانه اجرا زمین پر می شود از آب و کف. هومن برای نشان دادن لغزندگی سن یکی دو متری روی زمین سر می خورد. برنامه که تمام می شود از اینکه هنگام رقص زمین نخورده اند نفس راحتی می کشند. این دو برادر را دوست دارم، به دلایل بسیار! سالن را ترک می کنم. با این که نیمه شب است و باران می بارد هوا سرد نیست. من حالم خوب است.

2011 Sep 17