بالاخره من هم رفتنی شدم
این هم از خان آخر!
آدم فکر می کنه چون همه دارند پذیرش می گیرند و می رند باید کار آسونی باشه، ولی به جرات می گم یکی از سخت ترین و پراسترس ترین کارهایی بوده که تا به حال کردم.
این هم از خان آخر!
آدم فکر می کنه چون همه دارند پذیرش می گیرند و می رند باید کار آسونی باشه، ولی به جرات می گم یکی از سخت ترین و پراسترس ترین کارهایی بوده که تا به حال کردم.
سقف خونه چکه می کنه، تلویزیون روشن نمی شه، وضعیت من سر در هواست، خاله سکته مغزی کرده و بدنش فلج شده، دایی فرفری مرد.
و بالاخره اسپانیا فاتح جام جهانی 2010 شد.
اسپانیا 1 - هلند 0
اسپانیا 1 – آلمان 0
امشب بازی زیبا و پراحساس اسپانیایی ها بازی هوشمندانه و سرد آلمان ها رو شکست داد تا ماشین های آلمانی بدون ریختن یک قطره اشک از رسیدن به فینال جام2010 محروم بشند!
در تمام دنیا هیچ حادثه ای غم انگیزتر از مرگ یک مادر نیست. آن هم مادری جوان، زیبا و پاک مثل فرشته ها، مهربان، ساده، صمیمی. مادری مثل مادر تو. می دانم که اگر خدایی وجود داشته باشد، با مادرت مهربان خواهد بود. می دانم که اگر بهشتی وجود داشته باشد، منزلگاه فرشتگان رها شده از زمینی چون مادرت خواهد بود. نمی دانم با کدام حرف و کلمه ای می توانم اندوهت را تسکین دهم. قصدم تسلی تو نیست. می دانم آنقدر اشک خواهی ریخت تا باورت شود که تمام اشک های دنیا او را بر نخواهد گرداند. می دانم آنقدر غصه خواهی خورد تا باورت شود این غم را هرگز پایانی نیست.
تا اینکه سرانجام روزی نبودنش برایت عادت شود. عادت کنی که چهره زیبا و صدای مهربانش را تنها در خیال ببینی و بشنوی. آن روز لبخند خواهی زد و به خود افتخار خواهی کرد. همانگونه که من امروز به تو افتخار می کنم. همانگونه که در تمام این سال ها به تو افتخار کرده ام.
به خود افتخار خواهی کرد از اینکه تا آخرین لحظه در کنارش بودی، از اینکه در تمام این سال ها تسلیم نشدی، ناامید نشدی. از اینکه هرچه در توانت بود برایش انجام داده ای. نه، خدا می داند که بیشتر از حد توانت برایش انجام داده ای. و خدا می داند، شاید گاهی ناامید شده ای، اما هرگز به روی خودت نیاوردی. چرا که استقامت خصلت توست. همیشه گفته ام، شاید تنها در دلم، اما این بار می خواهم به صدای بلند بگویم. تو دوست خوبم! لطیف هستی چون گل و با استقامت چون کوه.
چند سال پیش را به یاد می آورم. آمده بودیم خانه تان. آش نذری درست کرده بودی. پرسیدم نذر چیست؟ و تو با آن قدرت بی نظیرت و با صدایی که نمی لرزید و پر بود از عشق گفتی: مادرم سرطان دارد. و خدا می داند این کلمه ترسناک را با چه شجاعتی ادا کردی که من بی اعتماد باور کردم نذر تو سرطان را از پا در خواهد آورد.
در این سال ها بارها مادرت تحت درمان های مختلف قرار گرفت، عمل شد، بهتر شد، بدتر شد، و تو همچنان استوار ماندی. حتی وقتی پزشکان قطع امید کردند او را به زیارت بردی. و من می دانم که تو هرگز به معجزه چندان معتقد نبوه ای، اما عشق تو، استواری و مهربانیت تو را واداشت که تمام روزنه ها را جستجو کنی.
روزی که نبودن مادرت برایت عادت شود، لبخند خواهی زد. زیرا به یاد خواهی آورد که مادرت چقدر خوشبخت زیسته. چقدر سعادتمند بوده که تو خواهرها و برادرت همیشه در کنارش بوده اید و باعث افتخارش.
می دانم که در پشت آن کوه استوار، همواره گل کوچک و ظریفی زندگی کرده که حتی وزش نسیمی کمرش را خم می کند. می دانم که این گل چقدر خسته و زخمی است و چقدر لایق آسایش و آرامش. آرزو می کنم که شانه های قدرتمند و مهربانی مراقب و نگهدارش باشد و دلش را گرم کند و امیدوار به زندگی. آرزو می کنم روزی خود مادر شود، چرا که بی شک او بهترین مامان دنیا خواهد بود، و قلبش پر شود از عشق و محبت.
اگرچه هیچ کدام از اینها جای خالی او را پر نخواهد کرد، اما گل من، الهه استقامتم، زندگی ادامه دارد و روزهای زیبا و شاد در پیشند.