خوشحالم
یک روز ابری و بارانی دیگر، روزی که بالاخره اولین کلاس های TA ام برگزار می شود. حل تمرین مدار منطقی، میکروپروسسور، و مدار 1. از زمانی که این درس ها را گذرانده ام گمانم 8 9 سالی می گذرد. واضح است که جز خاطره ای محو از محتوای دروس چیزی به یاد ندارم. بیش از این که استرس تسلط نداشتن بر دروس را دارم، اداره کلاس 14 نفری از بچه هایی که عمدتا انگلیسی زبان نخستشان است نگرانم می کند. اولین کلاس ساعت 2 تا 4 و دومین کلاس ساعت 4 تا 6 برگزار می شود. از صبح زود استرس تمام وجودم را پر کرده. هنوز با انگلیسی صحبت کردن راحت نیستم. گذشته از آن از آخرین باری که ارائه داشته ام چندین سال می گذرد. اگر دستم بلرزد، صدایم بلرزد، پاهایم بلرزد، ... . می ترسم. به ساعت 2 نزدیک می شوم. بر سرعت ضربان قلبم افزوده می شود. وارد کلاس می شوم. دو تا میز بزرگ که دور هر کدامشان 6 7 صندلی چیده شده. هنوز کسی نیامده. روی یکی از صندلی ها می نشینم. سه دانشجو وارد کلاس می شوند. یکیشان پسر آسیایی است که خطاب به بقیه از این که TA های این دروس همه پسر هستند شکایت می کند! لبخند می زنم و می گویم فکر نمی کنی من TA هستم. حرفم را جدی نمی گیرد. بقیه بچه ها هم راس ساعت وارد کلاس می شوند. پای تخته می روم و خودم را معرفی می کنم. بچه ها به پسر آسیایی می خندند. دستم نمی لرزد، صدایم نمی لرزد، پاهایم استوارند. خیالم راحت می شود و ناگهان خستگی وجودم را پر می کند. سر کلاس دوم از شدت خستگی به قول مریم احساس می کنم مغزم دارد خواب می رود. گمانم یک بار قاطی یکی از جمله هایم یک کلمه فارسی به کار بردم. در مجموع همه شاگردهای امروزم را دوست دارم. N پسر باهوشی که در طول کلاس مدام تکه های بامزه می انداخت، R که تمام مدت با دهان باز لبخند می زد، G که برای حل تمام سوالها دستش را بالا می برد و هر بار باید برایش توضیح می دادم که هر کس فقط می تواند یک سوال را حل کند. آخر کلاس اول به N گفتم که به عنوان یک مهندس آینده روشنی پیش رو دارد. واضح است که ظرف مدت دو ساعت نمی توانم آینده کاری او را پیش بینی کنم. اما می دانم که از شنیدن این حرف خوشحال می شود و بر اعتماد به نفسش افزوده می شود. همین طور هم هست. برایم تعریف می کند که این روزها مدام زندگی نامه دانشمندان را می خواند و می خواهد دکترای فیزیک بگیرد. به این ترتیب تنها شاگردی که در تمام مدت کلاس همه چیز را به مسخره می گرفت آخرین کسی است که کلاس را ترک می کند، و من با وجود خستگی دقایق کوتاه استراحت میان دو کلاس را با خوشحالی به صحبت کردن با او می گذرانم. سر کلاس دوم یکی از شاگردها از این که هفته دیگر سر کلاسشان نخواهم بود ابراز ناراحتی می کند. می گوید: That sucks! You are so nice. واضح است که علت nice بودن من به دادن نمره کامل به تمام شاگردان خلاصه می شود. اما به هر حال شنیدن این حرف خوشحالم می کند. به خانه که می روم با این هوای غم گرفته و این همه خستگی جز خوابیدن کاری از من بر نمی آید. اما احساس شادی می کنم. به یاد می آورم که زمانی چقدر دوست داشته ام معلم باشم، امروز پس از سالها این احساس به من بر می گردد.
2011 Sep 16