دخترک گیر افتاده بود میون 6 وجه یک مکعب مستطیل، هر روز صبح بیدار می شد و با امید گوشه و کنار مکعب رو جستجو می کرد، شاید که روزنه ای به بیرون پیدا کنه. گاهی توی این جستجو به شیء ناشناخته ای برخورد می کرد و این شیء مدتی سرش رو گرم می کرد. اما بعد از مدتی خسته می شد و باز دوباره می گشت دنبال یه روزنه به بیرون. روزها همینطور گذشت و گذشت و مکعب مستطیل کوچکتر و کوچکتر شد، شایدم این دخترک بود که بزرگتر و بزرگتر شده بود، اما هیچ روزنه ای پیدا نشد.

امروز دخترک دیواره های مکعب رو می بینه که با سرعت بیشتری به طرفش نزدیک می شن. می دونه که احتمال پیدا کردن روزنه توی یه مکعب کوچکتر و جستجو شده خیلی کمتره، اما با سرعت بیشتری می گرده.  امید پیدا کردن روزنه زیاد نیست، اما دلش می خواد اگه روزی دیواره های مکعب اونقدر به هم نزدیک شدند که داشت میون اونها له می شد، خفه می شد، خودش رو به خاطر لحظه ها و فرصت های از دست رفته سرزنش نکنه.