غرور 2
Doci می گفت: خیلی مغروری. می گفت: یکی باید از بالای یه پرتگاه بلند هلت بده پایین، تا بیفتی، بشکنی، و رها بشی.
حالا خودم از بالای یه پرتگاه بلند پریدم پایین، درستش اینه که پام لیز خورد و افتادم. شکستم، اما رها نشدم. فقط احساس می کنم دیگه خودم نیستم. خودم رو نمی شناسم، گم شدم. الان تنها چیزی که می خوام اینه که از این پرتگاه برم بالا، شاید اون بالا دوباره خودم رو پیدا کنم. سقوط آسونه، اما صعود ...
ای، به قول آشنایی "این نیز بگذرد" .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 20:9 توسط پریا
|