آیا هنوز باید گشت؟
دلم برای مردم صمیمی و نجیب کشورم تنگ شده. مردمی که وقتی صبرشان لبریز، حقشان پامال و آینده شان ویران می شود در سکوت به خیابان ها می آیند و کشته می شوند و اگرچه میلیون ها هستند نه شیشه ای می شکند و نه فروشگاهی چپاول می شود. مردمی که اینجا متهم هستند به بی فرهنگی، بی ادبی، کوته اندیشی، ... .
من ادب خشک و اجباری آدم های تکراری این شهر قانون زده را دوست ندارم. من حتی گاهی اخم آن خانم پشمالوی اداره سوء پیشینه را دوست تر دارم از لبخندهای زیبای صورتک های مصنوعی ای که نمی دانم در پسشان چه می گذرد و نمی دانم ترس از قانون تا کجا مهارشان می کند و خوب نگهشان می دارد.
عمری به جرم زن بودن محروم بودم از تماشای نزدیک قهرمانی تیم های ملی کشورم در رقابت های قاره ای و جهانی، که اگر قهرمان نمی شدیم قلبمان بزرگ بود و صبرمان زیاد و در سکوت غصه می خوردیم. آدم های این کشور آزاد را می بینم که با شکست تیمشان در رقابت های باشگاهی شهر را به آتش می کشند، ویترین مغازه ها را خرد می کنند، به اموال عمومی و خصوصی تجاوز می کنند و از خود می پرسم آیا برای آزاد بودن باید طبعی اینچنین داشت؟ آیا آزادیمان را صبرمان، نجابتمان و قناعتمان از ما گرفته؟ در جهانی که همیشه انسانهای خودخواه و زیاده خواه وجود دارند برای رسیدن به حقوق برابر و برقراری تعادل آیا چاره ای هست جز تبدیل شدن تک تک انسان ها به موجوداتی زیاده خواه؟ تعادل و یا توافقی که حفظ آن تنها متکی بر پول و قانون است و انسانیت شاید تنها عاملی است مختل کننده. آیا من هم باید نا امید شوم از جنس آدم یا هنوز باید گشت؟
شهر ونکوور بعد از شکست تیم هاکی کناکس