اون موقع ها که مدرسه راهنمایی می رفتم یه بار رزی کتاب "پنجره" فهیمه رحیمی رو برام تعریف کرد. من هم مدتها در آرزوی این بودم که پنجره اتاقم رو به روی پنجره ای باز بشه که اون سوش بتونم عشق رو پیدا کنم! اما همیشه فاصله زیادی بود بین اتاق من و ساختمان روبه رو. اینجا بین پنجره اتاق خوابم و ساختمان روبه رو تنها چیزی حدود شش متر فاصله هست. اما از اونجا که "همیشه خدا یه پای بساط لنگه" ساکن خانه روبه رو یک خانم مسن چینی هست که به نظر می رسه تنها برای انجام دو ماموریت به این دنیا آمده. اول اینکه هر روز راس ساعت شش صبح پنجره های خونش رو تمیز کنه. دوم اینکه هر نیم ساعت یک بار گلدان های کنار پنجره رو هرس کنه. هر دوی این ماموریت ها من رو نگران می کنند، چرا که گاهی خانم چینی در حین انجام کار انقدر محو تماشای من و اتاقم می شه که می ترسم به جای چیدن برگ گلها انگشت هاش رو قیچی کنه، یا اینکه حواسش پرت بشه و بخواد پنجره باز رو تمیز کنه و خدایی نکرده به پایین سقوط کنه. احتمالا اگه از این حادثه خیالی جون سالم به در ببره من رو به جرم نبستن کرکره ها sue می کنه.