آری، کنار درخت بهترین جایی بود که می توانست در آرامش تصمیم بگیرد که در آخرین ساعات باقی مانده از آخرین روز دنیا می خواهد چه کار بکند.

اکنون کنار درخت ایستاده بود. سپیده دمیده بود و مهی رقیق فضا را در بر گرفته بود. شکوفه ای در هوا چرخید و چرخید و در دستانش جای گرفت. نگاهش کرد و از خود پرسید آیا دستان او زیباتر هستند یا آن شکوفه. کنار برکه نشست و در آب به تصویر خود میان انبوهی از شکوفه های گیلاس نگریست.

روزهایی را به یاد آورد که شادمانه پیش درخت آمده بود تا به او بگوید زیبایی او در مقابل زیبایی آدم ها چقدر خام و بی مقدار است و روزهایی را به یاد آورد که از زشتی آدم ها به زیبایی درخ پناه برده بود. اکنون دیگر زمانی برای این گونه افکار وجود نداشت، لحظه ها به سرعت سپری می شدند و او هنوز تصمیم نگرفته بود که در آخرین ساعات باقی مانده از آخرین روز زندگیش می خواهد چه کار کند.

اکنون زمان تصمیم گرفتن بود. به درخت تکیه داد و به تمام کارهایی که دلش می خواست انجام دهد فکر کرد. باید زودتر تصمیم می گرفت و بر می گشت.

دلش می خواست شعری بگوید. شعری از یک عمر حرف نگفته، یک زندگی سکوت. لطیف، زیبا، ماندگار ...

دلش می خواست آن کار نیمه تمام را تمام کند، همان کاری که تمام زندگیش را صرف آن کرده بود و اکنون نیمه کاره رها شده بود. از کارهای ناتمام بیزار بود. از وقتی آن را رها کرده بود مدام دچار کابوس می شد. اما آیا جز این بود که این کار بی آن که شادی ای برایش به ارمغان آورد او را از چیزهای خوبی که آرزویشان را داشت باز داشته بود؟ آیا لذت به پایان رساندن یک کار ناتمام می توانست جایگزین لذت از دست رفته به خاطر نپرداختی به علاقه مندی هایش باشد؟ ...

دلش می خواست نقشی بکشد. نقشی که حکایت گر عظمت تمام دنیا و زندگی باشد. نقشی دارای احساس و روح. نقشی که پس از مرگش زنده تر از خود او باقی بماند ...

دلش می خواست آهنگی بنوازد. آهنگ هستی. آهنگی گه هرکس با شعر زندگی خود ترانه ای برای آن بسراید ...

اکنون مه غلیظ تر شده بود و فراتر از شعاع 20 متر چیزی قابل رویت نبود. باید زودتر تصمیم می گرفت و بر می گشت.

باید انتخاب می کرد. اگر شعر را می سرود، باز هم غمگین بود که چرا کاری را نیمه تمام رها کرده، چرا نقاشی را نکشیده و چرا آهنگ را ننواخته.

اگر کار نیمه تمام را تمام می کرد، باز هم غمگین بود که چرا تمام عمر خود را صرف کاری کرده که او را از تمام لذت هایش باز داشته.

اگر نقش را می کشید ...

اگر آهنگ را می نواخت ...

هر کدام را که انتخاب می کرد باز هم در انتها غمگین بود. از درخت که دور می شد آرامش به انتها می رسید. وقتی برمی گشت معلوم نبود چه چیز انتظارش را می کشد، شاید شادی، شاید غم، شاید نفرت، شاید عشق، پس چرا بی آنکه کاری بکند همین جا نماند؟ چرا دنیا همین جا برایش به انتها نرسد؟ چرا دنیایش همین نباشد؟ یک دایره به مرکز درخت و شعاع 20 متر.

رفته رفته تمام افکارش را به دست فراموشی سپرد، دیگر فکر نمی کرد، تنها پر بود از احساس. تصویر دنیا را می دید در درخت شکوفه ها و برکه و مه. قلبش انگار آهنگی می نواخت، شاید این همان آهنگ زندگی بود. برخواست و با اهنگ زندگی شروع به رقصیدن کرد و چه زیبا می رقصید. درخت نیز شکوفه هایش را در هوا پراکند و شکوفه ها با آهنگ درون او به رقص در آمدند. رقصیدند و رقصیدند و خورشید به آرامی از آسمان محو می شد و دنیایی به مرکز چشمانش و شعاع 20 متر به انتهای خود نزدیک می شد.