تبليغاتX
آدم ها

"

Sometimes I wonder if anything is absoloute anymore. Is there still right ang wrong ... good and bad ... truth and lie? Or is everything negotiable ..., left to interpretation, gray

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:1 توسط پریا |

آخ جون، عصر چهارشنبه! امتحانی هم درکار نیست .
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:38 توسط پریا |

دیروز داشتم یه Lecture گوش می دادم راجع به اینکه نتایج یک سری آزمایش ها نشون داده به طور متوسط IQ نسل جدید 10 امتیاز بالاتر از نسل قبل از خودشونه. علتش هم اینه که IQ تا حدی می تونه اکتسابی باشه. مثلا امروزه یه بچه 6 ساله با کامپیوتر کار می کنه و مجبوره که با پیچیدگی های اون دست و پنجه نرم کنه، در حالی که پیچیده ترین کاری که پدر بزرگش در رابطه با وسایل خانگی  انجام می ده،  کار کردن با remote تلویزیون هست.
به نظرم اگه یه تست IQ بین مردم ایران و یکی از ملل توسعه یافته بگیرن، به طور متوسط IQ ایرانی ها 50 امتیاز پایین تر باشه، به هیچ وجه اغراق نمی کنم. دلیلش هم به اون بخش اکتسابی قضیه بر می گرده. بازی ها، فیلم ها و برنامه های طنز، مد، ... ما رو مقایسه کنید با ... . اما امید زیادی دارم که به اصطلاح بعضی ها غرب زدگی کمک بزرگی به افزایش سطح متوسط هوش  مردم بکنه.
امروز صبح که با تاکسی داشتم می اومدم سر کار، راننده در حال گوش دادن به یکی از برنامه های رادیویی بود. گوینده به صورت طنز از شرایط انتقاد می کرد. مثلا  از مدارس غیرانتفاعی تشکر کرد به خاطر اینکه  بدون هیچ چشمداشتی به جامعه خدمت می کنند. در آخر هم تشکر کرد از مامورین راهنماییی رانندگی که با جریمه هاشون به کاهش نقدینگی مردم کمک می کنند، که این کاهش نقدینگی منجر به کاهش تورم می شه ... . اینجا بود که راننده بر آشفته شد و شروع کرد به گفتن ناسزاهای خانوادگی به گوینده بی نوا که چرا از سیستم جریمه تعریف کرده. ذهن اون، پیچیدگی لازم برای تشخیص طنز و مطالب جدی رو نداشت. این موضوع رو بارها بین آدم های تحصیل کرده هم دیدم ... .
شاید با توجه به شرایط فعلی فکر کردن به این جور مسائل و مشکلات اجتماعی به نظر زیادی لوکس می رسه. شایدم همه این مشکلات در هم تنیده و به هم گره خورده هستند. به هر حال من امید زیادی به تکنولوژی و به خصوص اینترنت دارم. سابقا فکر می کردم که مددکارها، روان پزشک ها و پزشک ها، معلم ها، متخصصین علوم اجتماعی، ... شغل انسانی تری دارند و بیشتر می تونند به بشریت خدمت کنند. اما الان فکر می کنم در دنیای امروز کلید نجات و پیشرفت بشریت در دست مهندس هاست. امروز برای اولین بار از مهندس بودن خودم خوشحال شدم. اگه عمر دوباره ای بهم داده بشه و قرار باشه اینجا به دنیا بیام باز هم مهندس برق می شم، اینجوری می تونم زندگی راحت تری داشته باشم و شاید یه کوچولو مفید باشم. اما اگه عمر دوباره ای بهم داده بشه و اینبار قرار باشه توی یه کشور توسعه یافته به دنیا بیام هنرمند می شم، نقاش و موسیقیدان، شایدم ... . این جوری کاری رو می کنم که دوست دارم، تو کارم موفق تر خواهم بود، ازش لذت خواهم برد، و میلیون ها بار خوشبخت تر خواهم بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:22 توسط پریا |

امروز از اون روزاییه که حوصله دیدن هیچ کسی رو ندارم. از دو رویی متنفرم، متنفرم، متنفرم، ... . وقتی که با یه همچین موردی مواجه می شم تا یه مدت از همه آدم ها بدم می یاد. این جور وقت ها جز سمیه مصاحبت هیچ کسی رو نمی تونم تحمل کنم. اونم که این روزا آدم مهمی شده و همش ماموریته!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:6 توسط پریا |

butterfly effect یا اثر پروانه ای، یعنی یه اتفاق خیلی کوچک، به ظرافت تکون خوردن بال های یه پروانه، می تونه نقطه شروعی باشه برای یک سری حوادث و اتفاق های بزرگ. به خاطر همین اثر پروانه ای هست که پیش بینی هوا در دراز مدت امکان پذیر نیست، یا در ساده ترین و سریعترین حالتش یک نفر زیر بهمن مدفون می شه، این بازی های دامینو هم در واقع نمونه های مصنوعی از اثر پروانه ای هستند.
امروز صبح داشتم تو گذشته دنبال پرواز پروانه ها می گشتم. وابستگی زندگی به لحظه ها شگفت انگیزه، و شگفت انگیز تر از اون وابستگی کلمات و مفاهیم به همدیگست. شانس، اثر پروانه ای، سرنوشت، خدا، کارما، تکامل، ... . برای بعضی از آدم ها واژه خدا راه فراریه برای توجیه همه چیز، بدون نیاز به یاد گرفتن بقیه واژه ها. برای بعضی از آدم ها هزاران واژه و مفهموم جدید، راه حلیه برای خط کشیدن روی واژه خدا. برای بعضی ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:36 توسط پریا |

هنوز پائیز نیومده هوا حسابی پائیزی شده، آسمون ابری رو هیچ دوست ندارم. واسه من عشق و شادی و همه حس های خوب توی آفتاب خلاصه می شه. اون وقت ها که مدرسه می رفتیم یه دلیل واسه دوست داشتن پائیز داشتم. اما حالا ...
یادمه "رزی" با دوستاش تو دانشگاه یه board داشتن که توش جملات قصار و شعر و ... می ذاشتن. یه بار "مهرناز" دوست "رزی" یه جمله نوشته بود که "برای آن کس که زندگی درونیش غنی است اشعه مختصر آفتاب بیهوده می درخشد" (مرجعش رو ذکر نکرده بود و علامت نقل قول هم نداشت که به طور طبیعی باید نتیجه گرفت نویسنده خودش بوده، اما چون اینجا ایران است ... ) خوب مطابق این استدلال گمونم زندگی درونیم غنی نیست.

راستی "رزی" جونم تولدت مبارک. امسال برای گرفتن کادوی تولد باید سه ماه صبر کنی. دوست دارم یه عالمه، یه عالمه بازم کمه!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:57 توسط پریا |

دلم می خواد واسه چند دقیقه هم که شده دارای یک قدرت ماورایی بشم. دلم می خواد بدونم تو دل و فکر بعضی از آدم ها واقعا چی می گذره. دلم می خواد بدونم تصور و حدس ها و برداشت های من چقدر به واقعیت نزدیکه. نمی دونم بعد از اون چند دقیقه چند تاشون رو می تونم کنار خودم تحمل کنم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:44 توسط پریا |

فالگیر ورقهایش را روی میز چوبی کهنه و پوسیده مقابلش چیده بود و با نگاه دقیق و تیز بینش چهره رهگذران را به دقت موشکافی می کرد. 38 سال تمام، شاید چند ماه و چند روز کمتر یا بیشتر هر شب اینجا نشسته بود و با رازگویی ورقهایش گشادگی و درهم رفتگی را به صورت ها بخشیده بود. صورت ها برای فالگیر همه چیز بودند. تنها راه پی بردن به حقیقت آدم ها، چه آدم ها همیشه تلاش کرده بودند حقیقت افکار و احساساتشان را پشت کلام مخفی کنند و چه بسا وارونه جلوه دهند، اما صورت های عریان و بی تزویرشان همیشه حقیقت را می گفت. بیشتر وقت ها از روی صورت ها و به خصوص چشم ها حتی می توانست عمق شخصیت و افکار آدم ها را اندازه بگیرد. اینکه آیا ورق هایش قدرتی ماورایی در گشودن رمزها و خبر دادن از آینده داشتند، سوالی بود که فالگیر هرگز جوابی قطعی برایش نیافته بود.

او یقین داشت که این ورقها و ارقام و اشکال، این موجودیت های بی جان و شعور، فاقد هر گونه قدرت و توانایی در رساندن کوچکترین پیامی هستند، چه رسد به پیش گویی آینده. اما ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:20 توسط پریا |

دیروز بعد از 3 ماه و نیم، تلفنی با نگار عزیزم صحبت کردم. خییلییی خوشحال شدم،  بیشتر از همیشه فهمیدم  دیگه این روزا فاصله جغرافیایی نمی تونه اونایی که دوستشون داری ازت دور کنه  و این موهبت خیلی بزرگیه. چون غیر از پدر و مادر و خواهر و برادر، آدم های دیگه ای هستند که تو زندگی جایگزین ناپذیرند. آدم هایی مثل دوستهای بی نظیری که شاید تو هر دهه از زندگی یکیشون رو بتونی پیدا کنی. همیشه نیاز ما رو مجبور می کنه به ارتباط با آدم هایی که فاصله زیادی با ایده آل هامون یا با خودمون دارند. نیاز به هم صحبت و هم راز، نیاز به محبت کردن و محبت دیدن، نیاز به تنها نبودن، نیاز به همراه و هم پا داشتن،  ... . دوستی ها اگرچه از روی نیاز شروع می شند اما گاهی چیزهای باارزشی توشون شکل می گیره، دوست داشتن، احترام، وفاداری، گذشت، قدرشناسی، حمایت، خوشحالی از خوشحالی ها و غصه خوردن به خاطر غصه ها... . این چیزها وقتی به دوستی اضافه می شن بهش ارزش می دن و اون رو بی نظیر و جاودانه می کنند و اگه نباشند ...  . 30 دقیقه صحبت تلفنی با چنین دوست هایی  میلیونها بار بیشتر از تمام ساعاتی که با دوست های بی ارزش می گذرونی ارزش داره. دوست هایی که خودخواهی ها، دورویی ها، حسادت ها بی ارزششون می کنه ...

وای که الان چقدر دلم می خواد گوشی رو بردارم و به دوست های عزیزم تلفن بزنم. حیف که مثل همیشه شارژ گوشیم تموم شده.
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:55 توسط پریا |

کمی غیرمنصفانه بود. حذفش کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:56 توسط پریا |

همه چیز از اون جا شروع می شه که بیشتر وقت ها اونی که دوستش داری دوستت نداره و اونی که دوستش نداری دوستت داره.
اونی که دوستش نداری و دوستت داره همون کسییه که وقتی غصه داری باهاش حرف می زنی، همون که همیشه آمادست بهت کمک کنه، مشکلاتتو حل کنه، خوشحال باشی یا ناراحت هر جملت یه دنیا براش می ارزه.
اونی که دوستش داری و دوستت نداره (یا فقط جسمت رو دوست داره) همون کسیه که باید همیشه جلوش شاد و شنگول باشی، بهش انرژی بدی، جلوش لبخند الکی بزنی و خودتو خوشبخت ترین آدم دنیا نشون بدی. غصه دار که باشی حوصلش سر می ره. واسه چی تحملش می کنی؟ چون دوستش داری!
اونی که دوستش داری و دوستت داره پیدا نمی شه.
با این حساب اونی که دوستش نداری و دوستت نداره بهترین گزینه برای دوستیه. وقتی دوست داشتنی وجود نداشته باشه نمی شه ازش سوء استفاده کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:35 توسط پریا |

امروز صبح برای  اولین بار یه تصادف درست حسابی کردم. با یه خانم ناز! هم سن و سالای خودم. اون از فرعی پیچید تو اصلی و منم صاف رفتم تو شکمش. طفلکی خیلی زود پذیرفت که مقصره و گفت هرچی خسارت بشه می پردازه. اما من که هم هول شده بودم  هم اینکه اصولا نمی دونستم چه خاکی باید برسرم بریزم پام رو کردم تو یه کفش که باید افسر بیاد. بعد از کلی انتظار افسر اومد و هیچ کاری نکرد، فقط یه نامه ازمون گرفت که ما از این افسر محترم کمال تشکر رو داریم و کارش رو خیلی خوب انجام داده و ... .
درسته که تو تصادف همیشه یه نفر مقصر شناخته می شه، اما بیشتر وقت ها (از جمله این مورد) ناشی از بی احتیاطی هر دو طرف هست. خانمه کلی ازم عذرخواهی کرد و ... . اما من باهاش کلی مهربون بودم. چون اولا خودم از این پیچیدنهای بی احتیاط توی اصلی زیاد انجام دادم، منتها همیشه شانس آوردم که با راننده های ماهرتر از خودم طرف بودم، و هم اینکه می دونستم هرچی باهاش بداخلاقی کنم اون گودال بزرگ گوشه ماشینم پر نمی شه.
از این به بعد موقع رانندگی بیشتر احتیاط می کنم، خیلی بیشتر. 
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:4 توسط پریا |

"

So take a look in that mirror and reminde yourself to be happy, because you deserve to be; believe that

And believe that dreams come true every day; because they do

"

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:43 توسط پریا |

به ک گفتم به نظرت من چه جور آدمی هستم؟


خیال کردم می گه:
مهربون
صمیمی
آروم
معمولی


گفت:
مرموز
حسود
شیطون
خوشگل


راستی من چه جور آدمی هستم؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:10 توسط پریا |

آقای اشکاوند، معلم زبانمون، آدم عجیب غریبیه. آدمای عجیب غریب اگرچه گاهی فهمیدنشون سخته، اما یه حسن بزرگ دارند و اون اینکه آدمای کسل کننده ای نیستند. کلاس آقای اشکاوند گاهی لخت و راکد بود، اما کسل کننده نبود.

شنبه هفته پیش قرار بود آخرین جلسه کلاسمون باشه و چهارشنبه امتحان final داشته باشیم. من اما آخر هفته به جای خوندن یک ترم درس نخونده رفتم گردش و مسافرت. این بود که شنبه وقتی از آموزشگاه زنگ زدند و خبر کنسل شدن کلاس رو دادن انگار که دنیا رو بهم داده بودند. آخه درس خوندن در طول هفته با توجه به ساعت کاریم، یعنی درس خوندن قبل از طلوع خورشید یا بعد از غروب خورشید، یعنی احساس بحران زدگی.

اما وقتی چهارشنبه به جای آقای اشکاوند، خانم اکرمی اومد سر کلاس، خوشحالیم جای خودش رو به نگرانی و عذاب وجدان داد. یادم افتاد جلسه اول کلاس معلممون به خاطر آروم حرف زدنش ازمون عذر خواهی کرد و گفت مستقیم از بیمارستان سر کلاس اومده. در طول ترم هم گاهی به نظر بیمار می اومد. اما حالا ...

وقتی فکر می کنم شنبه به خاطر مریض بودنش انقدر خوشحال شدم عذاب وجدان می گیرم. راستی ما آدما تا چه حد می تونیم خودخواه باشیم؟ اگه بیماری بدی داشته باشه چی؟ اگه نتونه درس بده و از کار و زندگی بیفته چی؟

دیروز و امروز کلی زبان خوندم، حتی تمرین های اون کتاب اضافهه رو هم حل کردم. آرزو می کنم فردا خودش بیاد سر کلاسمون. آرزو می کنم حالش خوب شه و ترم دیگه هم معلممون باشه. به خودم قول می دم اگه خوب شه و باز معلممون باشه، حتی essay های اون یکی کتابه که با نخوندنش کلی حرسش دادیم رو بخونم. کار دیگه ای از دستم بر می آد؟

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:34 توسط پریا |

روزی روزگاری می خواستم انسان بزرگی باشم، بزرگ و بخشنده. می خواستم آنقدر بزرگ باشم که کوچکی آدم ها آزارم ندهد. که بتوانم آدم های کوچک را اگر نتوانم دوست داشته باشم، بفهمم و در مقابل کوچکی هایشان صبور و مهربان باشم. می دانستم رمز این کار جدا شدن از سطح و بالا رفتن است. اگر می خواهی سنگ هایی که دیگران به طرفت پرتاب می کنند به تو اصابت نکند و تو به حقارت سنگ پراکنی به دیگران در دفاع از خود مجبور نشوی (چه، سنگ پراکنی را که آموختی روزی خواهد رسید که به جای دفاع از خود، آن را برای گسترش قلمرو خود به کار گیری) باید روی پله هایی بالاتر از دیگران بایستی. پله هایی ساخته شده از ایمان به خود. روی این پله ها می توانی برای همیشه آرام و مهربان باشی. به خود ایمان نیاوردم و امروز پایین تر از آن روزها در جمع مردمان کوچک و به عنوان جرئی از آن ها ایستاده ام و سنگ می خورم و گاهی سنگ می اندازم و خود را دوست ندارم.
بار دیگر به خود می گویم بزرگ و بخشنده باش، بزرگ باش، بزرگ باش، بزرگ باش، و خواهم رفت در جستجوی ایمان و دلیلی برای آن.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:5 توسط پریا |

اخطار: اگه سریال prison break رو دنبال می کنید و نمی خواهید الان آخرش رو بدونید ادامه مطلب رو نخونید.

تماشای دو دقیقه آخر قسمت آخر سریال prison break یکی از اون چیزاییه که نه تنها می تونه یه روز بد رو تبدیل به یه روز افتضاح کنه، بلکه می تونه یه روز شاد رو تبدیل به یه روز اشکالود کنه. فکر کنید نزدیک 3555 دقیقه استرس و اعصاب خوردی رو تحمل کنید آخرش ...
اصلا من از این کلیشه pregnant شدن همسر یا چه می دونم loved one قهرمان داستان در دقایق آخر و تمام شدن فیلم با صحنه اجتماع دوستان و فرزند (که همیشه هم هم جنس و هم نام متوفی است) در گورستان، کنار مقبره قهرمان متنفرمممم.
اصلا از این n years later آخر داستان هم متنفرممممم .
انگار دیگه تو فیلم ها هم آدم خوشبخت پیدا نمی شه ...
حوصله ندارم بقیش رو بنویسم + باید یه راه دیگه برای متوقف شدن اشک هام پیدا کنم، شگرد عصبانیت به جای ناراحتی جواب نمی ده.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

. twenty eight hours later: I am still deeply sad

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:50 توسط پریا |

یادمه یه زمانی یه کامپیوتر داشتیم که کل هاردش 2 یا 3 گیگ بود. یه فیلم که توش کپی می کردیم به حال اغما فرو می رفت. حالا این لپ تاپ فینگیلی فقط یه درایوش 60 گیگ فضا داره، هنوز 2 گیگش خالیه و آیکونش قرمز شده، با این حساب اون موقع ها همیشه در وضعیت قرمز به سر می بردیم ... . گمون نکنم نسل های بعد از ما بتونند به اندازه ما، که عصر سوئیچ از آنالوگ به دیجیتال رو به قول بعضی ها درک کردیم، قدر پیشرفت تکنولوژی رو بدونند. مگر اینکه ... .

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 10:5 توسط پریا |

در مباحث علمی، بعضی ها هستند که مستقل از درست و غلط حرفی که می زنید، در جواب جملشون رو با "نه" شروع می­کنند. بعضی های دیگه هستند که جملشون رو با "نه نه" شروع می­کنند.  اما بعضی ها هستند که حتی اگه یه کوچولو درست گفته باشید، جواب رو با تائید حرف شما شروع می کنند. سومی ها روبیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:22 توسط پریا |

اصول اساسی فاشیسم که موسولینی برخی از آن ها را در دانشنامه ایتالیا در سال ۱۹۳۲ میلادی ابراز داشته بود عبارتند از:

۱) عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح
۲) مخالفت با اندیشه‌های سوسیالیستی
۳) مخالفت با لیبرالیسم
۴) تبعیت زندگی همهٔ گروهها از دولت (توتالیتر بودن)
۵) تقدس پیشوا تا سرحد امکان
۶) مخالفت با دموکراسی (دموکراسی را بوالهوسی و خودپرستی می‌نامند)
۷) اعتقاد شدید به قهرمان‌پرستی
۸) تبلیغ روح رزم‌جویی
۹) نظام تک‌حزبی

نقل از: fa.wikipedia.org

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:6 توسط پریا |

دیشب پنجره اتاق رو بعد از مدتها تا ته باز کردم. امروز صبح که بیدار شدم نسیم خنک و صدای گنجشک و یک عالمه آفتاب اتاق رو پر کرده بود. یه حس خوب اومد سراغم. حس خونه مامان بزرگ، من و رزی و آفتاب و درخت و گیلاسهای درشت توی آب و شلوغی و بازی و فیلم های هندی بعد از ناهار و خوشبختی و خوشبختی و خوشبختی.

دیشب با مریم و الهه و اعظم رفتیم دوچرخه سواری، بعدش هم پارک ارم. سال ها بود که شهر بازی نرفته بودم. بیشتر از همه از ترن هوایی خوشم اومد. توی اون پیچ های مایل افقی، انگار که داری توی تونل مرگ با سرعت پیش می ری. حس خوبی داشت. هر چند که دغدغه های بزرگسالی اونجا هم دست از سر ما بر نداشت.

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:17 توسط پریا |

"در عصری زاده شدم که اکثریت جوانان اعتقاد به خدا را از دست داده بودند، درست به همان دلیل مذکور، چرا که پیشینیان آنها به خدا اعتقاد داشتند – بی آنکه بدانند چرا. و این بود که اکثریت این جوانان انسانیت را جایگزین خدا کردند. چون تفکر انسانی میل به انتقاد دارد، چرا که به جای فکر کردن احساس می کند. شخصا از شمار آن کسانم که همیشه در حاشیه ایستاده اند و نه فقط جمع مردمان را می بینند و جزئی از آن ها هستند، بلکه در فضای خالی جانبی ام. برای همین هم هرگز خدا را تا این حد مثل آن ها ترک نکردم و هرگز انسانیت را به مثابه جایگزین نپذیرفتم. من معتقد بودم که خدا حتی اگر غیر ممکن می بود، با این وجود قابل دسترسی است و بدین گونه می شد دعا هم کرد. ولی چون بشریت تصور ناب زیست شناسانه است و ارزشی جز آمیزه موجود زنده انسانی ندارد، مثل آمیزه حیوانی، دیگر شایسته پرستش نیست. این پرستش انسانی با شعارهای خود از آزادی و برابری در نگاه من همیشه به جان گرفتن مجدد پرستش های قدیمی می ماند که در آن حیوانات خدایان بودند و خدایان کله حیوانات را بر سر می کردند."

"کتاب دلواپسی" فرناندو پسوا

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:26 توسط پریا |

HAPPY NEW YEAR

یه سال خیلی خیلی خوب، یه عالمه شادی، یه عالمه هیجان، یه عالمه روزها و دلهای آفتابی رو برای همه آرزو می کنم.

نمی دونم چرا همیشه به نظرم الفبای انگلیسی از الفبای فارسی شادتره. آخرین چیزی که ممکنه به عنوان وسیله تزیینی توی اتاق من پیدا بشه یه تابلوی خطه. منهای این که معتقدم برشمردن خط و خطاطی به عنوان هنر، توهین به هنر تلقی می شه، تابلوی خط برام یک شی غم انگیز، فاقد زیبایی و ساطع کننده انرژی منفی محسوب می شه. الان که بهش فکر می کنم دلایل زیادی می بینم برای اینکه الفبای انگلیسی رو شادتر از الفبای فارسی بدونم ... . "ک" می گه انقدر نشین فکر و خیال کن. برو دنبال یه چیز خوب، دنبال پول، دنبال هنر. خوب پول و هنر و چیزای خوب هم نتیجه فکر و خیال هستند. اما من منظورش رو می فهمم.

اون بیرون، پشت پنجره پر از آفتابه، باید برم بیرون، باید خودم رو برسونم به آفتاب. باید از این آخرین هفته تعطیلات نهایت استفاده رو ببرم. باید برای یک سال پرکار انرژی ذخیره کنم. اوه، راستی، دیشب خواب آفتاب رو دیدم. خواب دیدم سوار یه هواپیمای مجلل دارم می رم به مناطق استوایی. یه خانم از پشت بلند گو اعلام کرد: "داریم به خط استوا نزدیک می شیم. اینجا در تمام طول سال هوا آفتابیه." یهو نور شدید خورشید از پنجره های هواپیما وارد شد و کل فضا رو پر کرد. خانم گوینده ادامه داد: "سعی کنید در معرض آفتاب قرار نگیرید، چون به خصوص در این نواحی به شدت سرطان زاست."

خوب قبل از اینکه برم "مطلق" عزیزم، به طور خاص سال خوبی رو برای تو آرزو می کنم. فقط خواستم اگه از این ورا رد شدی بدونی که در این لحظه دارم بهت فکر می کنم. دلم تنگ می شه برای دقایق کوتاه قدم زدنهای روزانه و با هم حرف زدن ها و با هم فکر کردن ها، که به نظر می آد دیگه تکرار نمی شه. می گن " از دل برود هر آنکه از دیده برفت " و حقیقت اینه که درست می گن. (البته اگه قرار باشه این جمله اینجا مصداق پیدا کنه، باید یه معنای استعاره آمیز برای دل و دیده پیدا کنی.) حقیقت اینه که اگه آدم ها رو خون، نیاز، یا قراردادهای نوشته شده روی کاغذ به هم وصل نکنه، با دور شدن از هم احتمال زیادی وجود داره که برای هم تبدیل به خاطره بشن. چون همیشه آدم های نزدیک هستند که اگرچه جای آدم های دور رو نمی گیرند، اما زمان خالی ما رو پر می کنند و البته آدم های جدید هم جذابیت ها و ارزش های خودشون رو دارند.

یه بار برای "گ" نوشتم: "یه روز می آد که برای هم تبدیل به خاطره می شیم ... ". برام نوشت که ، جالبه بعد از نزدیک 6 سال کافیه "پریا" دستش رو دراز کنه تا نامه "گ" رو پیدا کنه، نوشته که " امیدوارم برای هم فقط تبدیل به خاطره نشویم، دوستت دارم." guess what، خاطره تنها چیزیه که الان ما برای هم هستیم. مدت کوتاهی بعد از اینکه مجبور به دیدن هر روز هم نشدیم، مشغولیت یا تنبلی یا هر بهانه دیگری مانع از تماسهای تلفنی یا شرکت در مراسمی شد که امکان دیدار دوبارمون رو مهیا می کرد.

یه حقایقی هستند که در نگاه اول ناراحت کننده به نظر می رسند. برای اینکه آزارمون ندند یه راه اینه که انکارشون کنیم یا نادیده بگیریمشون و زمانی که پیش اومدن خوب بدون شک انقدرها هم آزار دهنده نیستند. راه دیگه اینه که بپذیریمشون، بهشون فکر کنیم و بفهمیم که انقدرها هم آزار دهنده نیستند. واسه همینه که فکر کردن به خاطره شدن قدم زدن های روزانمون آزارم نمی ده. حتی فکر کردن به اینکه "م" داره می ره (گویی این که حقیقتا خیلی وقته که دور شده) و اون احساس فوق العاده، موقعی که اون روز بارونی، تو میدون هفت تیر، زیر یه چتر روی نیمکت نشسته بودیم و حرفهای غم انگیز می زدیم و از ته دل می خندیدیم، دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه، آزارم نمی ده.

اما با تمام این حرفها به نظرم تو شخصیت منحصر به فرد و جالبی داری و هنوز سر حرفم هستم که اگه روزی نویسنده بشم، 5 سال دیگه، 10 یا 50 سال دیگه، بر مبنای شخصیتت یه کتاب می نویسم. بد شانسی آوردی، گمون نکنم نویسنده شدن تو طالع من نوشته شده باشه.

یه بار از "ف" پرسیدم: "هیچ شده تا حالا فکر کنی که آدم به خصوصی هستی، که با بقیه فرق داری، که باید توی این دنیا کسی باشی، که کار به خصوصی انجام بدی؟" "ف" گفت که این احساس رو داشته. فهمیدم اشتباه می کردم که فکر می کردم آدم به خصوصی هستم، که با بقیه فرق دارم، ... . چون "ف" هم همین احساس رو داشت، چون همه آدم ها همین احساس رو نسبت به خودشون دارند. بعد فهمیدم که باز هم اشتباه کردم. من آدم به خصوصی هستم، با بقیه فرق دارم. همونطور که هر آدمی آدم به خصوصیه که با بقیه فرق داره.

چقدر پراکنده نوشتم. "س" می گه حداقل چیزی که یه وبلاگ نویس باید رعایت کنه اینه که به خواننده، وقت و شعورش احترام بگذاره. امیدوارم این پراکنده نویسی حمل بر بی احترامی به خواننده نشه. گویی اینکه زیاد نگران نیستم. جون بیشترین خواننده این بلاگ خودم هستم که چنین عقیده ای ندارم. من فکر می کنم که ...

"ک" می گه انقدر نشین فکر و خیال کن، برو دنبال یه چیز خوب، ...

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:40 توسط پریا |

اینجا نشستم، پشت این میز سفید خاکستری، روبه روم دیواره. هر روز اینجا می شینم، هر روز به مدت 8 ساعت محکوم هستم به نشستن روی این صندلی ناراحت، روبروی این دیوار سرد بی رنگ. من یک زندانی هستم. یک محکوم با اعمال شاقه.

اینجا یک زندان عادی نیست. در زندان های عادی فقط جسم آدم ها رو محبوس می کنند بین دیوارها و میله های آهنی. در زندان های عادی محکومین می تونند بدون نگاه های سنگین زندانبان ها با هم حرف بزنند. در زندان های عادی محکومین می تونند هر زمان که بخواند بنشینند، بخوابند، راه برند. مهم تر از همه اینکه، در زندان های عادی فکر و مغز آدم ها رو به زنجیر نمی کشند.

اینجا یک زندان عادی نیست. اینجا زندانیه فاقد تمام آزادی های یک زندان عادی. جرم محکومین زندان های عادی، سرقت، جنایت، کلاه برداری، ... است. اما مجرمین اینجا گناه بسیار بزرگتری مرتکب شدند و به همین دلیل محکومیت سنگین تری دارند. جرم محکومین اینجا خودفروشیه، آدم های اینجا که خودشون رو افراد محترمی می دونند، جسم، عمر و حتی افکار و خیالاتشون رو به بهای ناچیزی می فروشند.

پی نوشت ................................................................................................

خیلی وقت ها چیزایی که آدم ها می نویسند ناشی از احساسات و افکار لحظه ای هست. شخصا به نظرم این چیزها ارزش گفته شدن رو دارند ... .

خوب میزهای ما عوض شد و الان میزها و پارتیشن های نسبتا قشنگ و راحت و خوش رنگی داریم. حقوق ها هم که افزایش مناسبی پیدا کردو خلاصه اون بها دیگه خیلی ناچیز نیست. البته این رو جدی نگفتم. اون بها ناچیز نیست چون می تونه چیزهای خیلی با ارزشی رو شامل بشه یا به دنبال داشته باشه ... . خوب من همین الان از مسافرت برگشتم و نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم. 

معمولا آدم وقتی که تو مود خوبی نیست یاد نوشتن می افته و بعد که احساس بهتری پیدا کرد ... دیگه... . این می شه که خیلی از وبلاگ ها حال و هوای غم انگیز پیدا می کنند که هیچ چیز خوبی نیست ... . حالا این پی نوشت رو گذاشتم که ... .

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:1 توسط پریا |

باورم نمی شه، باورم نمی شه!

نصف بیشتر مطالبی که از صبح برای گزارش تایپ کردم با restart شدن کامپیوترم پرید. عمق فاجعه این جاست که همیشه مطالب رو مستقیم تایپ می­کنم و حتی هیچ چرک نویسی ازشون ندارم. از صبح کلی مقاله خوندم و ... . حالا باید دوباره همه رو از اول بخونم و جمله ها رو از اول سر هم کنم. باورم نمی شه که save اش نکردم. هر یه جمله ای که دوباره می خونم دلم می خواد گریه کنم. روزی که بد است از طلوعش پیداست.

حالا این زیاد مهم نیست، ولی خیلی وحشتناکه که آدم تو زندگیش عقب گرد کنه. باید مراقب بود.

ای، این نیز بگذرد!

..................................................................................................

پی نوشت

حق داشتم باور نکنم، در پایان روز بعد از اینکه کلی مطلب به گزارش اضافه کردم و بعد از هر خط سیوش کردم کل فایل دچار مشکل شد و نه تنها باز نمی شد بلکه حتی قابل کپی هم نبود. اما علتش رو کشف کردم. یکی از درایوهای کامپیوترم رو با VMware  share کرده بودم و همزمان داشتم از این درایو توی VMware هم استفاده می کردم. باشد که عبرتی باشد برای دیگران، خوشبختانه تونستم فایلم رو از طریق فایل های temp اش بازیابی کنم.

مدتهاست که می خوام یه وبلاگ درست کنم به نام "آنچه امروز آموختم". سعی می کنم ظرف 3 هفته آینده افتتاحش کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:2 توسط پریا |

باز هم یه جمعه دیگه. یه جمعه خوب آفتابی دیگه. راستی که در پایان یک هفته پرکار، یک روز تعطیل آفتابی چه کیفی داره. بعضی ها دوست دارند جمعه ها برند کوه، یا مهمونی، یا ... ، اما من دوست دارم بیشتر ساعتهای روز جمعه رو خونه باشم و البته خانه خالی از مهمان. هر چی باشه این خونه های گرم و نرم و خوشگلی که برای خودمون درست کردیم باید کارکردی فراتر از یک اقامتگاه شبانه داشته باشند. از اون گذشته آدم باید بتونه یک روز در هفته رو فقط به خودش تعلق داشته باشه.

هفته شلوغی بود، مثل هفته های گذشته. یادمه وقتی بابای "مازیار" اون کوله گنده خوشگل و راحت رو برام سوغاتی آورد کلی دلم سوخت که چرا این کوله انقدر بزرگه و من که زیاد کوه نمی رم پس کجا می تونم ازش استفاده کنم. حالا این روزا این کوله گنده رو پر از وسایل جورواجور می کنم و این طرف و اون طرف می رم، حتی مهمونی. برعکس روز جمعه که دوست دارم توی خونه باشم، روز 4شنبه رو دلم می خواد مهمونی برم، مهمونی بدم یا یه جوری با دوستام باشم. خلاصه این که گذراندن روز 4شنبه در خانه اشتباهی است بس عظیم. این 4شنبه هم با سمیه عزیزم رفتیم خونه مونا، که تازه ازدواج کرده و ... کلی به من خوش گذشت. در مجموع با این که این هفته کلی مریض بودم و mp3 player نازنینم هم خراب شد و در نبودش بیشتر شبها رو نتونستم درست و حسابی بخوابم، ولی روزهای خوبی بود.  مرسی خدایا

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 12:42 توسط پریا |

پرده اتاقم رو تا ته کنار کشیدم، آفتاب اتاقم رو پر کرده و حس خوشبختی بعد از مدت ها به قلبم برگشته. هنوزم از رسیدن فردا می ترسم، اما تمام چیزهای خوبی که اون بیرون منتظرم هستند و هنوز به دستشون نیاوردم هیجان زدم کرده. چقدر خوبه که همه چیز خیلی خوب نیست. چقدر خوبه که هنوز چیزایی هستند که برای رسیدن بهشون تلاش کنم. چقدر خوبه که هنوز توانایی لذت بردن از زندگی رو از دست ندادم. چقدر خوبه که هنوز این شادی های کودکانه با منه. که هنوز می تونم فرو برم در به قول "پارادکس" جهل مقدس.    مرسی خدایا

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:41 توسط پریا |

آخ که چقدر دلم می خواهد الان می توانستم کارتون سیندرلا، پری دریایی، زیبای خفته، یا حتی سفیدبرفی را برای بار اول ببینم. چقدر دلم می خواهد که مثل آن روزها آنقدر کودک و احمق باشم که این داستان ها را باور کنم. دلم می خواد یک کتاب شاد بخوانم. به قفسه کتابهایم نگاه می کنم و انبوهی از کتابهای ناتمام. کدام یک را بخوانم؟ "سیمای زنی در میان جمع" ؟ اعصابم را خورد می کند این کتاب، این همه حماقت و بی عدالتی و بی انصافی، این همه قضاوت های کور و بدخواهی های بی دلیل. "انسان مصلوب" را بخوانم؟ با خواندنش احساس می کنم آن حلقه خاری که روی جلد کتاب بر سر مسیح گذاشته اند، در سر من فرو می رود. صفحات آخر "یک مرد" را بخوانم؟ نه، دلم آفتاب می خواهد، سبزه، گل، نسیم، خنده، خوشبختی، نه آن شکنجه های وحشتناک و مرگ و مرده پرستی و زشتی و پلیدی آدم ها را. "همان عشق" را تمام کنم؟ همان عشق مزخرف "آندره آ" و "دوراس". آن دو انسان مفلوک، راستی که "آندره آ" شخصیت "دوراس" را در این کتاب به لجن کشید و خودش را بیشتر. حوصله این عشق رقت انگیز بیمار گونه را ندارم. "برادران کارامازف" را بخوانم؟ هیچ وقت این اف های خل و چل روسی را دوست نداشته ام، مرا یاد شوروی، کمونیست، خفقان، شکنجه، و یا حتی آن فیلم مزخرف مجیدی "بایکوت" می اندازد. شاید چرند و بی ربط می گویم، ولی احساس من همین است.

نه دلم الان یک کتاب شاد happy end می خواهد، مثل بابا لنگ دراز، یا حداقل "جین ایر". کاش به جای این همه کتاب روشنفکری سیاه کمی بیشتر از آن کتاب های کوته فکری نه چندان سبک می نوشتند. آری، اصلا دلم می خواهد کوته فکر باشم. فردا باید بروم آخرین جلدهای "هری پاتر" را بگیرم. باز هم غنیمتی است در بین این همه کتابهای مایوس کننده و خاطر پریش.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:39 توسط پریا |

روزی خرس پیش خدا رفت و از او خواست به او خرد و دانایی ای بیش از دیگر موجودات ببخشد، تا بتواند همه چیز را درک کند، دیگران را بهتر بشناید و درست را از نادرست تشخیص دهد. خدا پذیرفت.

حالا خرس همه موجودات را درک می کرد، درست را از نادرست تشخیص می داد و حقیقت همه چیز را می دید.

او در کمال شگفتی دید که هیچ موجودی در پی درک دیگری نیست، نادانی و جهالت دیگر موجودات را می دید. می دید که بعضی از موودات چقدر در دیدن غیر خود کور و ناتوانند. اشتباهات آنها را می دید بدون اینکه بتواند کاری بکند. خرس آنقدر رنج کشید که تمام موهایش سپید شد، سپس به سردترین جای زمین گریخت تا دیگر هیچ موجودی را نبیند.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:37 توسط پریا |

سیاهی و تاریکی همه چیز را در بر گرفته بود. هنوز تا آمدن خورشید ساعتی باقی مانده بود، تا رنگی شدن دنیا، دنیایی که امروز برای او به پایان می رسید. و او هنوز نمی دانست که در آخرین روز زندگیش می خواهد چه کار کند. باید به آنجا می رفت، آنجا که همیشه آرامش را برایش به ارمغان می آورد. شاید آنجا بهتر بتواند تصمیم بگیرد که واپسین لحظات زندگیش را چگونه سپری کند.

به طرف درخت شکوفه های گیلاس رهسپار شد. همان درختی که در بهار و تابستان و پائیز و زمستان همیشه پر بود از شکوفه های گیلاس، شکوفه هایی که در طراوت و زیبایی بی نظیر بودند، اما هرگز تبدیل به میوه نمی شدند. همان درختی که که هر روز دقایق زیادی را در کنارش سپری می کرد. شاید او بهترین دوست درخت بود، تنها او بود که می دانست آن درختی که همه بر طراوت و زیبایی و همیشه بهار بودنش رشک می برند، به خاطر داشتن آن همه شکوفه که هرگز به میوه تبدیل نمی شوند گاهی چقدر غمگین است. تنها او بود که می دانست گاهی درخت چقدر دلش می خواهد که سفیدی و پاکی شکوفه ای جای خود را به سرخی شیطنت آمیز یک دانه گیلاس بدهد. کنار درخت که بود، زیبایی بود، شادی بود، طراوت بود، آن غم ملس مشترک بود. کنار درخت که بود، آرامش بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:32 توسط پریا |