"دلم می خواد زودتر این دو سال بگذره". این جمله رو 15 سال پیش تو راه پله های دبیرستان به سمیه گفتم. دلم می خواست اون دو سال زودتر بگذره تا از شر کنکور پیش دانشگاهی و دانشگاه راحت شم و به خیال خودم تکلیف زندگیم روشن شه. امروز من به تمام آرزوهای اون روزهام رسیدم، اما به گذشته که نگاه می کنم می بینم که اون دو سال از بهترین سالهای زندگیم بودند. حالا دیگه شاد یا غمگین، سخت یا آسون، آرزوی گذشت زمان رو نمی کنم. امید به آینده در من مرده.
سفر من از شهر بروکسل در کشور بلژیک آغاز شد، از بروگ، پاریس، دلف، روتردام، لاهه، آمستردام دیدن کردم و به خانه باز گشتم. خانه، خانه، ... برای نخستین بار خانه ام در ونکوور حس خانه را برایم به همراه دارد. در سفر بسیار دیدم، بسیار تجربه کردم، و بسیار آموختم. بزرگترین دستاوردم اما نزدیک شدن به خود و یافتن خانه ام بود. زیباترین خاطره من از سفر نه قدم زدن در موزه لوور و خیابان شانزلیزه، نه تور کشتی بندر روتردام، و نه حتی تماشای پاریس از بالای برج ایفل است. زیباترین خاطره من از سفر حس دل انگیزیست که هنگام نشستن در پیتزا هات (که ناگهان مرا به یاد پیتزا بوف خودمان انداخت) پس از سالها در کنار دوست عزیزم داشتم. حس زیبای صمیمیت، دلتنگی، خوشبختی، ... .
و سرانجام برای نخستین بار تیم ملی والیبال ایران بر سکوی قهرمانی آسیا ایستاد. متشکرم از فدراسیون والیبال، از خولیو ولاسکو سرمربی تیم ملی ایران، از علیرضا نادی، از امیر حسینی، از مهدی مهدوی، از آرش کشاورزی، از مهدی بازارگرد، از حمزه زرینی، از فرهاد نظری افشار، از محمد موسوی، از فرهاد ظریف، از آرش کمالوند، و از امیر غفور.
دو روزی می شود که هوای گرم و درخشان تابستان به اینجا برگشته. امروز مراسم اهدای جوایز امی 2011 را تماشا کردم. باز هم mad men برنده شد. عجیب است که این سریال برایم هیچ کششی ندارد. سریال های زیر اما به to watch list! ام اضافه می شوند:
The kenedies
Mildred Pierce
Downtown Abbey
Boardwalk Empire
دلم می خواست سریال The Borgias هم چیزی می برد. اما به رغم کاندید شدن در چند رشته از emmy بی نصیب ماند.
2011 Sep 20
********************************************************
Mildred Pierce رو توصیه می کنم. قشنگ بود و غم انگیز. کیت وینسلت هم داره تبدیل می شه به مریل استریپ نسل جدید. بازیش تو این سریال فوق العاده بود.
از خواب بیدار می شوم. آسمان ابری است و باران می بارد. می خواهم از تختخواب بلند شوم. هوا سرد و مرطوب است. به زیر پتو بر می گردم. حالم هیچ خوب نیست. یک هفته ای است که خورشید ما را ترک کرده و از آن زمان هیچ روزی حالم خوب نبوده. طرفهای ظهر از تختخواب جدا می شوم. وارد هال می شوم و در کمال شگفتی رد پای خورشید را روی کاناپه می بینم. صدای موزیک را بلند می کنم و زیر آفتاب لم می دهم. نمی دانم روزم چگونه سپری می شود. طرفهای ساعت 5 خودم را برای رفتن به کنسرت سیاوش قمیشی و کامران و هومن آماده می کنم. کنسرت به شیوه معمول ایرانی ها با 20 دقیقه تاخیر آغاز می شود. سیاوش نحیف و شکننده پا به صحنه می گذارد. با آن تلاش بامزه برای رقصیدن موجود نازنینی است. خارج شدن آن صدا از این بدن نحیف شگفت آور است. خیلی با مردم صحبت نمی کند، صحنه آرایش خاصی ندارد، آهنگ ها اما همه پرشکوهند و خاطره انگیز. سیاوش بدون خداحافظی می رود و کامران و هومن با سر و صدا روی صحنه می آیند. برنامه آنها یک سر و گردن از کنسرت های ایرانی بالاتر و به استانداردهای جهانی نزدیک تر است. لباسها، تزیین صحنه با مه و برف، بارش نوار از آسمان، رقص تمرین شده گروهی. در میانه اجرا زمین پر می شود از آب و کف. هومن برای نشان دادن لغزندگی سن یکی دو متری روی زمین سر می خورد. برنامه که تمام می شود از اینکه هنگام رقص زمین نخورده اند نفس راحتی می کشند. این دو برادر را دوست دارم، به دلایل بسیار! سالن را ترک می کنم. با این که نیمه شب است و باران می بارد هوا سرد نیست. من حالم خوب است.
2011 Sep 17
یک روز ابری و بارانی دیگر، روزی که بالاخره اولین کلاس های TA ام برگزار می شود. حل تمرین مدار منطقی، میکروپروسسور، و مدار 1. از زمانی که این درس ها را گذرانده ام گمانم 8 9 سالی می گذرد. واضح است که جز خاطره ای محو از محتوای دروس چیزی به یاد ندارم. بیش از این که استرس تسلط نداشتن بر دروس را دارم، اداره کلاس 14 نفری از بچه هایی که عمدتا انگلیسی زبان نخستشان است نگرانم می کند. اولین کلاس ساعت 2 تا 4 و دومین کلاس ساعت 4 تا 6 برگزار می شود. از صبح زود استرس تمام وجودم را پر کرده. هنوز با انگلیسی صحبت کردن راحت نیستم. گذشته از آن از آخرین باری که ارائه داشته ام چندین سال می گذرد. اگر دستم بلرزد، صدایم بلرزد، پاهایم بلرزد، ... . می ترسم. به ساعت 2 نزدیک می شوم. بر سرعت ضربان قلبم افزوده می شود. وارد کلاس می شوم. دو تا میز بزرگ که دور هر کدامشان 6 7 صندلی چیده شده. هنوز کسی نیامده. روی یکی از صندلی ها می نشینم. سه دانشجو وارد کلاس می شوند. یکیشان پسر آسیایی است که خطاب به بقیه از این که TA های این دروس همه پسر هستند شکایت می کند! لبخند می زنم و می گویم فکر نمی کنی من TA هستم. حرفم را جدی نمی گیرد. بقیه بچه ها هم راس ساعت وارد کلاس می شوند. پای تخته می روم و خودم را معرفی می کنم. بچه ها به پسر آسیایی می خندند. دستم نمی لرزد، صدایم نمی لرزد، پاهایم استوارند. خیالم راحت می شود و ناگهان خستگی وجودم را پر می کند. سر کلاس دوم از شدت خستگی به قول مریم احساس می کنم مغزم دارد خواب می رود. گمانم یک بار قاطی یکی از جمله هایم یک کلمه فارسی به کار بردم. در مجموع همه شاگردهای امروزم را دوست دارم. N پسر باهوشی که در طول کلاس مدام تکه های بامزه می انداخت، R که تمام مدت با دهان باز لبخند می زد، G که برای حل تمام سوالها دستش را بالا می برد و هر بار باید برایش توضیح می دادم که هر کس فقط می تواند یک سوال را حل کند. آخر کلاس اول به N گفتم که به عنوان یک مهندس آینده روشنی پیش رو دارد. واضح است که ظرف مدت دو ساعت نمی توانم آینده کاری او را پیش بینی کنم. اما می دانم که از شنیدن این حرف خوشحال می شود و بر اعتماد به نفسش افزوده می شود. همین طور هم هست. برایم تعریف می کند که این روزها مدام زندگی نامه دانشمندان را می خواند و می خواهد دکترای فیزیک بگیرد. به این ترتیب تنها شاگردی که در تمام مدت کلاس همه چیز را به مسخره می گرفت آخرین کسی است که کلاس را ترک می کند، و من با وجود خستگی دقایق کوتاه استراحت میان دو کلاس را با خوشحالی به صحبت کردن با او می گذرانم. سر کلاس دوم یکی از شاگردها از این که هفته دیگر سر کلاسشان نخواهم بود ابراز ناراحتی می کند. می گوید: That sucks! You are so nice. واضح است که علت nice بودن من به دادن نمره کامل به تمام شاگردان خلاصه می شود. اما به هر حال شنیدن این حرف خوشحالم می کند. به خانه که می روم با این هوای غم گرفته و این همه خستگی جز خوابیدن کاری از من بر نمی آید. اما احساس شادی می کنم. به یاد می آورم که زمانی چقدر دوست داشته ام معلم باشم، امروز پس از سالها این احساس به من بر می گردد.
2011 Sep 16
از خواب بیدار می شوم. هوا تاریک است. از لابه لای کرکره ها آسمان را نگاه می کنم. سراسر با ابر پوشیده شده. خوب که گوش می دهم صدای باران را هم می شنوم. از تختخواب بلند می شوم. کمی سرد است. تابستان کوتاه و چشم نواز ونکور به چشم بر هم زدنی به پایان رسید. گویی که هرگز اینجا تابستانی در کار نبوده. صبحانه می خورم. حمام می گیرم. لپ تاپ را روشن می کنم. به او می گویم " راستی بهت گفته بودم این ترم TA شده ام." می گوید که نگفته بودم و ابراز خوشحالی می کند. می گوید که این روزها ساعتها در خیابان های تهران پیاده روی می کند. می خواهد که پر شود از شلوغی تهران تا وقتی برگشت کمتر دلتنگ شود. کمی با هم غر می زنیم که شهرهای اینجا در مقایسه با تهران مثل دهات می ماند. می گوید که موقع پیاده روی ناگهان دلش هوایم را کرده و خواسته که تلفن بزند. می گویم "اگر در کهکشانی دور، دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک، دل من در تمام لحظه های عمر، به یادش می تپد پر شور." می دانم که دروغ گفته ام. اما در هر حال شعر زیبایی است. می گویم که باید آماده شوم تا به دندان پزشکی بروم. می گوید دوستم دارد. می گویم دوستش دارم. لباس می پوشم و در آینه خود را برانداز می کنم. چترم را بر می دارم. یاد مامان می افتم! کلینیک دندان پزشکی در شهر کوکویتلم واقع شده. در ایستگاه اتوبوس منتظر می مانم. اتوبوس که آمد یادم می آید به جای آدرس دندان پزشکی آدرس فروشگاه لوازم هنر را با خود آورده ام. به حافظه ام اعتماد می کنم و سوار می شوم. موهایم هنوز نیمه خیس است و رطوبت هوا تا مغز استخوانم نفوذ کرده. سردم می شود. از اتوبوس پیاده شده سوار skytrain می شوم. مطابق معمول یک بابایی با دوچرخه اش جلوی در سد معبر کرده. به زور داخل می شوم و خودم را در یک صندلی جا می دهم. درخت های انبوه، رودخانه ها و دریاچه های اطراف را می بینم که چطور زیر پوشش ابر و باران رونق و شکوه خود را از دست داده اند. با خود فکر می کنم "پیش از این ها که هوا آفتابی بود حال دیگر داشتم". از skytrain پیاده و دوباره سوار اتوبوس می شوم. کوکویتلم انگار شهر ایرانی هاست. در خیابان ها که راه می روی به راحتی می توانی به زبان فارسی از مردم آدرس بپرسی. یک خانم با کالسکه سوار اتوبوس می شود. با خود می گویم حتما ایرانی است. موهایش اما مرا به شک می اندازد. در این افکار هستم که تلفنش زنگ می زند. به فارسی از ریزش باران شکایت می کند و می گوید تا 8 ماه آینده وضع بر همین منوال است. با دو دقیقه تاخیر به کلینیک می رسم. اما منشی همچنان لبخند گشاده ای بر لب دارد. کمک پزشک آماده ام می کند... . یک ساعتی است که دهانم باز مانده. حالم دارد به هم می خورد، نفس کشیدن دشوار شده، با خودم فکر می کنم اگر در این شرایط بالا بیاورم حتما خفه می شوم. دلم برای خودم می سوزد و اشک گونه هایم را خیس می کند. دکتر می پرسد می توانم چند دقیقه دیگر تحمل کنم. با خودم می گویم که قطعا نمی توانم و به علامت تایید سر تکان می دهم. کارش که تمام می شود احساس گیجی می کنم. نمی دانم به خاطر قرص آرام بخش است یا یک ساعت عذابی که کشیده ام. نمی فهمم چطور خودم را به خانه می رسانم. موهایم هنوز نیمه خیس است. رطوبت هوا تا مغز استخوانم نفوذ کرده. سردم است. ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر است. یک راست می روم زیر پتو. از خواب که بیدار می شوم ساعت 9 است. لپ تاپ را روشن می کنم. مامان و بابا با googltalk مشکل دارند. از راه دور مشکلشان را حل می کنم. نمی دانم در ایران چه غلطی دارند می کنند که پسوردها نیاز به ریست شدن دارد. یک ساعتی با مامان حرف می زنم. یادم می افتد که از صبح تا حالا چیزی نخورده ام. سراغ یخچال می روم و جان می گیرم. قسمت اول سریال the secret circle که پخش آن از امروز شروع شده را دانلود می کنم. فردا اولین جلسه TA ام است. با در نظر گرفتن شرایط اندکی نگرانم. خدا کند که فردا به خیر و خوبی تمام شود. می روم تا اولین قسمت سریال the secret circle را ببینم.
2011 Sep 15
هیچ کی نمی دونه چقدر، جای تو اینجا خالیه"
******************************************
حرفمو پس می گیرم.
دلم برای مردم صمیمی و نجیب کشورم تنگ شده. مردمی که وقتی صبرشان لبریز، حقشان پامال و آینده شان ویران می شود در سکوت به خیابان ها می آیند و کشته می شوند و اگرچه میلیون ها هستند نه شیشه ای می شکند و نه فروشگاهی چپاول می شود. مردمی که اینجا متهم هستند به بی فرهنگی، بی ادبی، کوته اندیشی، ... .
من ادب خشک و اجباری آدم های تکراری این شهر قانون زده را دوست ندارم. من حتی گاهی اخم آن خانم پشمالوی اداره سوء پیشینه را دوست تر دارم از لبخندهای زیبای صورتک های مصنوعی ای که نمی دانم در پسشان چه می گذرد و نمی دانم ترس از قانون تا کجا مهارشان می کند و خوب نگهشان می دارد.
عمری به جرم زن بودن محروم بودم از تماشای نزدیک قهرمانی تیم های ملی کشورم در رقابت های قاره ای و جهانی، که اگر قهرمان نمی شدیم قلبمان بزرگ بود و صبرمان زیاد و در سکوت غصه می خوردیم. آدم های این کشور آزاد را می بینم که با شکست تیمشان در رقابت های باشگاهی شهر را به آتش می کشند، ویترین مغازه ها را خرد می کنند، به اموال عمومی و خصوصی تجاوز می کنند و از خود می پرسم آیا برای آزاد بودن باید طبعی اینچنین داشت؟ آیا آزادیمان را صبرمان، نجابتمان و قناعتمان از ما گرفته؟ در جهانی که همیشه انسانهای خودخواه و زیاده خواه وجود دارند برای رسیدن به حقوق برابر و برقراری تعادل آیا چاره ای هست جز تبدیل شدن تک تک انسان ها به موجوداتی زیاده خواه؟ تعادل و یا توافقی که حفظ آن تنها متکی بر پول و قانون است و انسانیت شاید تنها عاملی است مختل کننده. آیا من هم باید نا امید شوم از جنس آدم یا هنوز باید گشت؟
شهر ونکوور بعد از شکست تیم هاکی کناکس
می رم که سه قسمت آخر آخرین فصل سریال 24 رو ببینم. استرس گرفتم! خدا کنه جک نمی ره!
دلم برای خیلی چیزها و خیلی کس ها تنگ شده، که می دونم اگه برگردم بیشترشون هنوز سر جاشون هستن. اما بیشتر از همه دلم برای خودم تنگ شده. از جنس دلتنگی واسه چیزی که برای همیشه از دستش دادی. گمونم خوابت تعبیر شده. منی که دوست داشتم واسه همیشه مرده.
اون موقع ها که مدرسه راهنمایی می رفتم یه بار رزی کتاب "پنجره" فهیمه رحیمی رو برام تعریف کرد. من هم مدتها در آرزوی این بودم که پنجره اتاقم رو به روی پنجره ای باز بشه که اون سوش بتونم عشق رو پیدا کنم! اما همیشه فاصله زیادی بود بین اتاق من و ساختمان روبه رو. اینجا بین پنجره اتاق خوابم و ساختمان روبه رو تنها چیزی حدود شش متر فاصله هست. اما از اونجا که "همیشه خدا یه پای بساط لنگه" ساکن خانه روبه رو یک خانم مسن چینی هست که به نظر می رسه تنها برای انجام دو ماموریت به این دنیا آمده. اول اینکه هر روز راس ساعت شش صبح پنجره های خونش رو تمیز کنه. دوم اینکه هر نیم ساعت یک بار گلدان های کنار پنجره رو هرس کنه. هر دوی این ماموریت ها من رو نگران می کنند، چرا که گاهی خانم چینی در حین انجام کار انقدر محو تماشای من و اتاقم می شه که می ترسم به جای چیدن برگ گلها انگشت هاش رو قیچی کنه، یا اینکه حواسش پرت بشه و بخواد پنجره باز رو تمیز کنه و خدایی نکرده به پایین سقوط کنه. احتمالا اگه از این حادثه خیالی جون سالم به در ببره من رو به جرم نبستن کرکره ها sue می کنه.
اگر دردم یکی بودی چه بودی!
چند روزه تو دانشگامون دارن سکانس هایی از سریال fringe رو فیلم برداری می کنن. البته ماجرای این اپیرود ربطی به دانشگاه نداره. یکی از lounge ها رو تبدیل کردن به یه اتاق تو بیمارستان با کلی تجهیزات پزشکی. فکر کنم قراره اتاق زایمان باشه، آخه یه gift basket لباس و وسایل بچه بیرون در گذاشتن. حالا اینکه چرا به جای بیمارستان اومدن تو دانشکده مهندسی این سکانس رو بگیرن جای سوال داره. امیدوارم برای سریال supernatural هم یه سری به دانشگامون بزنن.
امروز بعد از ظهر، موقع برگشتن از دانشگاه، از پنجره اتوبوس خونه های قشنگ کنار خیابون رو تماشا می کردم و واسه خودم خیال پردازی می کردم. تو خیالم بی خبر اومده بودم ایران، اومدم پشت میزت تو شرکت، خیره شده بودی به کدهای جاوات. از پشت سر چشمهات رو بستم، دستهام رو باز کردی، بعدش بغلت کردم سفت و گونه هات رو بوسیدم و اشک خوشحالی ریختم. برگشتم به اتوبوس، صورتم پر از اشک بود، به خاطر خوشحالی؟!
بیشتر از یک ساعته که دارم آرشیو وبلاگم رو می خونم. تمام خاطره ها و احساس هایی که داشتم دوباره برام زنده می شه. مثل اینکه همه چیز تنها لحظاتی پیش اتفاق افتاده. به تاریخ ها که نگاه می کنم شگفت زده می شم. انگار بخشی از ذهن که خاطره ها رو تو خودش نگه می داره هیچ درکی از زمان نداره. دلم می خواد بیشتر بنویسم. اینجوری یادم می مونه که چقدر زندگی کردم.
اینجا اما زمان خیلی سریع می گذره. انگار که برای هیچ کاری وقت ندارم. شاید دلیلش زندگی تنهای جدیدم باشه. کارهایی به لیست وظایفم اضافه شده که پیش از این هرگز بهشون فکر نمی کردم . دارم سعی می کنم خودم رو با این شیوه جدید زندگی هماهنگ کنم. باید برای کارهایی که دوست دارم انجام بدم وقت پیدا کنم. به قول "آسیه" life is short and we are already 30.
او از اهالی کوباست. با مردی ایرانی ازدواج کرده و اکنون شش سال است که در کانادا زندگی می کند. ایرانی ها را مانند مردم کوبا انسان هایی گرم و صمیمی می داند و دوستان ایرانی بسیاری دارد.
ندادن حق انتخاب به مردم را بزرگترین اشتباه "فیدل" می داند، اما او از "فیدل کاسترو" متنفر نیست. "فیدل" با پرداخت هزینه های درمان مادربزرگش او را از مرگ نجات داده و از این بابت قدردان و متشکر است.
می گوید که در کوبا فقر وجود ندارد، بهداشت و تحصیل برای همه رایگان است، و افراد مسن بدون اینکه یک روز در زندگیشان کار کرده باشند حقوق بازنشستگی دریافت می کنند. در کوبا کسی مالیات پرداخت نمی کند و جز توریسم منبع درآمد دیگری وجود ندارد. گویی اینکه به تازگی منابع گسترده نفت در این کشور پیدا شده. کسی به درستی نمی داند چرخ اقتصاد کوبا چگونه می گردد.
معتقد است در کوبا آزادی وجود ندارد، اما کسی به خاطر بیان عقایدش زندانی، شکنجه و کشته نمی شود.
کوبا را کشوری زیبا، با مردم شاد و سرزنده می داند. می گوید در آنجا ازدواج اتفاق نادری است. حقوق زنان به خوبی رعایت می شود، و جز زبان اسپانیولی که زبان نخست مردم است هیچ زبان دیگری به آنان آموزش داده نمی شود.
این اختلاف ساعت هم دردسری شده برای من. ساعت 6 صبح بیدار شدم که مسابقه والیبال ایران-ژاپن رو که قرار بود ساعت 6:30 عصر ایران پخش بشه ببینم، ولی مسابقه وزنه برداری داشت پخش می شد که البته تماشای اونم خالی از لطف نبود. اما یادم افتاد که ساعت 6:30 می شه ساعت 7 اینجا. بعد از اینکه تا ساعت 7:15 صبر کردم و خبری نشد یادم اومد که این روزا وقت عوض شدن ساعته اونجا. حالا باید تا ساعت 8 صبر کنم. به این می گن سحرخیزی بی حاصل.
یکی از نکات منفی اینجا اینه که باید فوتبال و مسابقات ورزشی رو تو روز روشن اونم بدون مامان تماشا کرد.
از جمعه آینده زندگی مستقل من شروع می شه و باید اسباب کشی کنم. البته اسباب من در حال حاضر شامل دو عدد چمدون می شه. باید کم کم برم دنبال وسیله برای خونه.
ای ول بهداد سلیمی هم این وسط مدال نقره یک ضرب و دو ضرب و طلای مجموع رو گرفت, هر چند با اتفاقات سال های گذشته وزنه برداری آدم از خودش می پرسه مدال ها واقعی بودن یا باز هم پای دوپینگ در میان است؟ امیدوارم که مدالها شرافتمندانه به دست اومده باشه.
وای! من عاشق این سرودهای قهرمانیم ...
4 نفر مسلمان از خانواده های معتقد و از کودکی درگیر مسائل دینی، 2 نفر مسلمان به اصطلاح شناسنامه ای و بدون دغدغه های مذهبی، 1 نفر بهایی، جمع دیشب ما رو تشکیل می داد. در این جمع تنها کسی که از وجود خدا دفاع می کرد فرد بهایی بود. 2 نفر به اصطلاح لامذهب بحث رو بی فایده می دونستند. مسلمان ها اصرار داشتند که خدایی نیست یا در بهترین حالت شانس وجود خدا بیش از 50 درصد نیست و فرد بهایی رو به خاطر اینکه معتقد بود با تمام وجود خدا رو احساس می کنه ساده لوح می دونستن. به نظر می رسه که اقلیت های مذهبی به زودی اکثریت خداپرستان بی چون و چرای ایرانی رو تشکیل می دن. این است نتیجه ... .
اینجا هستم. برای رسیدن به اینجا راه سخت و درازی را باید پیمود، اما حاضرم همین لحظه بعد از 48 ساعت بیداری و 16 ساعت پرواز بر گردم. نه دل ماندن را دارم و نه شهامت برگشتن. این که همه دارند می روند اصلا دلیل خوبی برای رفتن نیست. شاید همه مامانشان را به قدر مامان من دوست ندارند. شاید مامان همه به اندازه مامان من تنها نیست. من چرا همچین غلطی کردم؟!
بالاخره فصل ISC زندگی من هم به پایان رسید. اینجا هم با آدم های جدیدی آشنا شدم، چیزهای زیادی یاد گرفتم و خاطره هایی پیدا کردم که تا آخر عمر با من خواهند ماند. در مجموع گروه تحقیقات شرکت ISC جای خوبیه برای کار کردن. جای خودم رو می دم به جوونترها! و می رم به دنبال سرنوشت. آدم های جدید، زندگی جدید، ... .
نشسته ام اینجا و زمان می کشم. روی کاغذ چرت و پرت می نویسم و چرت و پرت هایم مرا به این نتیجه می رساند که دارم خود کشی می کنم. چرا که در می یابم واحد زندگی زمان است.